تبليغاتX
::Unknown Life!!

7 Aug 2006,7:51 PM

اختناق...

دیگر در این مسیر سرد و بی روح زندگی چه دارم برای گفتن،برای گفتنی محکم و بی شک.برای حرفی سزاوار تمام سوالهای کرور کرور دیگران که بر سرم خروار خروار کوبیده شده.چگونه شرح کنم حال خود را برای آن کسانی که حتی روح بی خبرشان میل شرح پذیری ندارد و خود بر این باورند که تمام این دردهای در سخن گنجانده شده ی من همگی از سر بی نیازی و پر حوصلگی من است.سراسر روح من اسیر ان دردهاست،درد اختناق،خفگی و درد نیازمندی من تنها به دمی باز و آزاد.ساختار من اینگونه است...گونه ای سخت از تمام سختی های اطراف من.خدایا من چگونه ام...به که روی آورم در این جهنم سرد و بی روح که آنقدر گرفتارش شده ام که دیگر خانه ی آمال سر پوشیده ی من شده است.طوریکه به همین قناعت میکنم و تنها مامن خود را همین میدانم تا دیگر بیش از این نسوزم و بیش از این درد نکشم!دنیای من تنها محدوده ای متشکل از توده های پوچ و پوشالی ست که امیدبه همین پوچ پر سوال مرا در این حصار تنگ و کوچک زنده نگه داشته است.ناشکری نمیکنم،یا سرنوشت خواسته است که من اینگونه بازخواست تمام کرده های خود شوم و یا خود تمام این محدوده ها را برای خود وضع کرده ام که دیگر پا به هر نقطه ای میگذارم ،خود را اسیر این حصار سخت و سرد میبینم.نه حق فکر کردن،نه حق تصمیم و نه حق زندگی برای خود قائل شده ام و نه هیچ گونه ارزشی برای حیاتم.این چه مصیبتی است که گرفتار شده ام و با کمال پررویی به زندگی گنگ و بی روح خود ادامه می دهم.آیا نباید تغییری دهم...مگر راهی نباید باشد...حیات مسموم من تنها بازیچه ی معصوم تن پرستی وماده نگری من به ان بوده است.این زندگی مغموم دیگر بوی تعفن می دهد،دیگر برای ادامه ی این شروع غلط مناسب نیست.قطعا" راهی دیگر خواهد بود برای تغییر این مسیر تیره و تار به مسیری سبز و روشن.خدا خدا کردن من تنها صوتی برخاسته از لب های من بود و بس و هیچ انشعابی از قلبم نداشت.چگونه یاد او کنم با صوتی که لحظه به لحظه هر چیزی را به اثر می نگارد و خلق می کند.خود را گناهکار می دانم،حال دیگر باید پرده ها ،فاصه ها و مرزها و حجاب ها ی آلوده ی خود را نابود کنم و دیگر کسی بین من و او نباشد تا خود را باری دیگر اسیر این حصار نبینم...او برای من است و من برای او آنچه خواهم بود که او میخواهد و اورا نگه خواهم داشت که همانا او نیز همین را میخواهد.

--اختناق من تنها زائیده ی اندیشه ی محدود من بود و من بی خبر از آنچه بر من گذشت...

نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

 برداشت از متون با قيد منبع بلامانع است