
5 Mar 2009,8:59 PM
مسكوت...

شايد سنگ باشد آن تصور تشبيه تو، از دل پر درد من...اما بدان كه اگر به وقت ديدنت، سر فرود مي آورم، ميخواهم كه سنگ فرشهاي خيابان زير پايم شاهدم باشند، شاهد متانت چشمانم...نه نفرتي كه برداشت شده از ذهن ساده ي توست!
آري...همين سادگي ات است كه روزها و شبها دلم را با افكار تو مي رقصاند!
فكري شايد آشفته، شايد بيهوده...
آنقدر می خندیدم و شاد بودم که نمی توانستی خطوط لطیف عشق را در چهره ام بيابي و نگاهت به خنده هایم معطوف بود. اما حالا تصوير من با چهر ه ای مسکوت در اختیار توست ، تو را تنها میگذارم تا خلوتت را ناخواسته آشوب نسازم...
-- چه شاد كند ترا و چه غمگين، باز هم مي مانم...در آن خيابان! در آن انتظار... در انتظار نديدنت به وقت از دور ديدن تو و به وقت گذشتني سرد از كنار آنچه مي توانست روزي به من تعلق داشته باشد...
