تبليغاتX
::Unknown Life!!

5 Mar 2009,8:59 PM

مسكوت...

تو را در وادی این سرآمد حضور تلخ جستجو کردم و تو تنها نشسته به نظاره، شادمان به سویت که مرا می نگری اما از تو گذشتم... باز به آن نقطه نگریستنت مرا به اوج نفرت از خود کشـــــاند. لحظه ای تامل در مسير نگاهت... مرا سوق می دهد بسوی قاب عکسی از تصویر خويش! آنقدر مسرورم در کنارت که هر وقت چهره ام را می دیدی، به ناگاه خنده ای آکنده از عشق روی لبانت نقش می بست و من راضی از این وضع.طبیعتت درك نكردني نيست،من درك نكردم...كه تو خود ميداني وجود دركي در ميان ذهنم كه هستي، سخت دشوار است! ديگر چه ميتوانم بگويم از لحظاتي كه حضورت يكه تاز فضاي اين ذهن پردرد است كه باوري ست سخت برايم كه تمييز دهم آن لحظه را با روياهايم... تو خواستار سکوت منی!

...مسكوت


شايد سنگ باشد آن تصور تشبيه تو، از دل پر درد من...اما بدان كه اگر به وقت ديدنت، سر فرود مي آورم، ميخواهم كه سنگ فرشهاي خيابان زير پايم شاهدم باشند، شاهد متانت چشمانم...نه نفرتي كه برداشت شده از ذهن ساده ي توست!
آري...همين سادگي ات است كه روزها و شبها دلم را با افكار تو مي رقصاند!
فكري شايد آشفته، شايد بيهوده...
آنقدر می خندیدم و شاد بودم که نمی توانستی خطوط لطیف عشق را در چهره ام بيابي و نگاهت به خنده هایم معطوف بود. اما حالا تصوير من با چهر ه ای مسکوت در اختیار توست ، تو را تنها میگذارم تا خلوتت را ناخواسته آشوب نسازم...
-- چه شاد كند ترا و چه غمگين، باز هم مي مانم...در آن خيابان! در آن انتظار... در انتظار نديدنت به وقت از دور ديدن تو و به وقت گذشتني سرد از كنار آنچه مي توانست روزي به من تعلق داشته باشد...

نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

 برداشت از متون با قيد منبع بلامانع است