
29 Nov 2006,10:55 PM
مختار به خوف...
تکرارم از سردرگمي نيست!اميد به نهادن مطلب در ذهن است که مرا وادار به تکرار کرده است.قطعا" تازه نخواهد بود و نيز کهنه نيز نخواهد شد در اين زمانه ي پر تغيير و مير که هرلحظه اش گواه بر ايستادن زمان و خموشي مکان است.چه خواهم گفت براي دسته طايفه اي از گم کرده راهان بي هدف!
خداوند زنده نگه شان دارد آنان را تا فرصت به برگشتشان بماند و ديگر افسوس سر به ناقوس ندهند و اينگونه صداي ندامتشان، جهانيان نشنوند...آبرويي دارند!روزي براي تن کوچکشان فرمانروايي بودند و اختيار تام بر اعضا و جوارحشان، خود عاملي بس غرور انگيز بود.و زاييده ي تکبرشان که گناه نمي دانستند اين حس زيباي سير نشدني را!غرور...لحظه اي تامل در اين باره کافيست...
اشکال در کجاست...
به روزگار کودکي و حتي نوجواني ام باز ميگردم...چه انتظاري از خويشتن...تا پختگان هستند و چه لزومي بر تحريک ذهن خويش!...خدا را آنچنان توصيف و تعريف کردند که تا اين زمان هنوز دغدغه ي ذهن است اين باور غلط و کهنه و اين رسوب مانده بر ديواره ي ذهن هنوز برجاست!اگر به نماز ايستادم و به چيزي فکرم،گوشم،چشمم منحرف شد، ديگر جهنم جاي من است!اگرقرآن خواندم و فتحه کسره اي به ناگاه و شايد به اقتضاي نور کم چشمانم و يا حتي به اقتضاي سواد نالازمم تغيير کرد،ديگر جهنم جاي من است!چه بايد گفت...ديگر چه انتظاري از کودکانمان خواهيم داشت...خدا را بد تعريف کرده ايم...
دوست ماست قبل از آنکه ارباب غضب کرده ي گناهان و خطاهاي ما باشد...
تضادي در پيش راهمان است که دليلش مختار بودن است و بس! "اين اختيار چه بود که بد استفاده کرديم..."مي ترسد از خداي خويش...از بهشت و جهنم تنها جهنم جاي اوست!و افسوس براي بزرگان که خضوع به ظاهر خاکي شان،آنان را مجاب به بيان "جهنم جاي ماست" کرده است!باز هم نيمه خالي ليوان...مي ترسد...دست و پايش از براي هرچيز و هرکس مي لرزد،خود را در برابر هر پيشنهادي بدون تحقيق مي بازد!و اينگونه جهنم دنيوي اش را با دستان کوچکش مي سازد!
حال بزرگتر شده است...ترس مانند کابوس وجودش را فراگرفته...و حال ديگر ترس برادر مرگ نيست! برادر جور است...به لج افتادنش ديدني است با خدايي که هيچ وقت بي محبتي در حقش نکرده است...
و حال خدا با او چه کند...با بزرگانش چه کند...
-- او مختار به خوف است و روزي مجاب به شکر خواهد شد.اين اقتضاي تدبير اوست...
خداوند زنده نگه شان دارد آنان را تا فرصت به برگشتشان بماند و ديگر افسوس سر به ناقوس ندهند و اينگونه صداي ندامتشان، جهانيان نشنوند...آبرويي دارند!روزي براي تن کوچکشان فرمانروايي بودند و اختيار تام بر اعضا و جوارحشان، خود عاملي بس غرور انگيز بود.و زاييده ي تکبرشان که گناه نمي دانستند اين حس زيباي سير نشدني را!غرور...لحظه اي تامل در اين باره کافيست...اشکال در کجاست...
به روزگار کودکي و حتي نوجواني ام باز ميگردم...چه انتظاري از خويشتن...تا پختگان هستند و چه لزومي بر تحريک ذهن خويش!...خدا را آنچنان توصيف و تعريف کردند که تا اين زمان هنوز دغدغه ي ذهن است اين باور غلط و کهنه و اين رسوب مانده بر ديواره ي ذهن هنوز برجاست!اگر به نماز ايستادم و به چيزي فکرم،گوشم،چشمم منحرف شد، ديگر جهنم جاي من است!اگرقرآن خواندم و فتحه کسره اي به ناگاه و شايد به اقتضاي نور کم چشمانم و يا حتي به اقتضاي سواد نالازمم تغيير کرد،ديگر جهنم جاي من است!چه بايد گفت...ديگر چه انتظاري از کودکانمان خواهيم داشت...خدا را بد تعريف کرده ايم...
دوست ماست قبل از آنکه ارباب غضب کرده ي گناهان و خطاهاي ما باشد...
تضادي در پيش راهمان است که دليلش مختار بودن است و بس! "اين اختيار چه بود که بد استفاده کرديم..."مي ترسد از خداي خويش...از بهشت و جهنم تنها جهنم جاي اوست!و افسوس براي بزرگان که خضوع به ظاهر خاکي شان،آنان را مجاب به بيان "جهنم جاي ماست" کرده است!باز هم نيمه خالي ليوان...مي ترسد...دست و پايش از براي هرچيز و هرکس مي لرزد،خود را در برابر هر پيشنهادي بدون تحقيق مي بازد!و اينگونه جهنم دنيوي اش را با دستان کوچکش مي سازد!
حال بزرگتر شده است...ترس مانند کابوس وجودش را فراگرفته...و حال ديگر ترس برادر مرگ نيست! برادر جور است...به لج افتادنش ديدني است با خدايي که هيچ وقت بي محبتي در حقش نکرده است...
و حال خدا با او چه کند...با بزرگانش چه کند...
-- او مختار به خوف است و روزي مجاب به شکر خواهد شد.اين اقتضاي تدبير اوست...
