
25 Oct 2006,4:28 AM
زمین خورده ی خویشم...
در آن بزمي که تو راه انداختي،همه مرا به ديد تازه واردي خام مي نگريستند!چگونه به خود راه يافته بودم و وجودم دعوتت را پذيرفت...چگونه راه مي خانه را يافتم،من که اينگونه خامم...چگونه...بماند!حکمتي دارد اين بي خبري ام...وچه سرد بود برايم آن مجلس پر از هياهوي تو که تو خود ساقي بودي و بزم گردان آن محفل داغ...محتاطي!از آن جهت ميگويم که ساقي زياد است و همه شان تنها منتظر به ناز انگشت اشاره ات به مضمون رخصت!و تو اينگونه سرد مزاج دلشان شکستي و راه به راهشان ندادي و اينگونه به خيالت،هاي و هوي به ظاهر داغشان برايت مطبوع است...باز که هماني...ديگر چه داري،بگو...در
خموشي ماندي و به اين سادگي دستت رو شد!خود را گم کرده اي...يا جايگاهت به حد و اندازه ات نيست...که اينگونه بي گدار به آب زدي و خام و جاهل بزم هو راه انداختي...الله اکبر...آتشت زد اين واژه ي آشناي روي زبانم...آري من خامم!و مفتخر به جاهل ماندن در محضر ميهمانان بي صفتت...حالم از وجودم به هم مي خورد،وقتي حتي فکرش را ميکنم که تو مامور گمراهي ام شدي...تو که حتي لايق اين نيز نبودي!برو...خوب میدانم که به خیال خامت،نانشان می دهی آن گرسنگان بدخت محفلت را!مثال سگهای دست آموز تو که نان بیشتر بدهی،تو را بیشتر خدا میدانند و طاعتت میکنند فراتر از خدایشان!به تو وفادارند،این خصلت سگ است...حال برو به آن سگهاي محفلت که آنگونه ميانشان جولان ميدادي بگو،که سالها پي مست کردنم با مي خويش گشتي و غافل بودي که هر زمان شراب خود برايم ريختي،جام آن آشنا بود و نشانه اي بر آن بود و تشخيص اش ساده و من به ناداني ات ميخنديدم...تو خود قبل از من مست بودي و خنده ام در نيافتي!به خيالت که من همان کودک معصومم...برو بگو که شکست خورده اي بيش نبودي...
-- من همان درب مي خانه مست بودم،تو خود غافل بودي...
خموشي ماندي و به اين سادگي دستت رو شد!خود را گم کرده اي...يا جايگاهت به حد و اندازه ات نيست...که اينگونه بي گدار به آب زدي و خام و جاهل بزم هو راه انداختي...الله اکبر...آتشت زد اين واژه ي آشناي روي زبانم...آري من خامم!و مفتخر به جاهل ماندن در محضر ميهمانان بي صفتت...حالم از وجودم به هم مي خورد،وقتي حتي فکرش را ميکنم که تو مامور گمراهي ام شدي...تو که حتي لايق اين نيز نبودي!برو...خوب میدانم که به خیال خامت،نانشان می دهی آن گرسنگان بدخت محفلت را!مثال سگهای دست آموز تو که نان بیشتر بدهی،تو را بیشتر خدا میدانند و طاعتت میکنند فراتر از خدایشان!به تو وفادارند،این خصلت سگ است...حال برو به آن سگهاي محفلت که آنگونه ميانشان جولان ميدادي بگو،که سالها پي مست کردنم با مي خويش گشتي و غافل بودي که هر زمان شراب خود برايم ريختي،جام آن آشنا بود و نشانه اي بر آن بود و تشخيص اش ساده و من به ناداني ات ميخنديدم...تو خود قبل از من مست بودي و خنده ام در نيافتي!به خيالت که من همان کودک معصومم...برو بگو که شکست خورده اي بيش نبودي...-- من همان درب مي خانه مست بودم،تو خود غافل بودي...