
3 Sep 2006,2:14 AM
خودساخته هایم...
هميشه يکي از آرزوهايم را نگه خواهم داشت تا تکيه گاهي رويايي براي من باشد،تکيه گاهي که روزي اگر پرسيدند براي چه زندگي ميکني،دليل من آن باشد!و اگر گفتند:چرا آنرا محقق نميکني،بتوانم بگويم که بي آن ديگربهانه اي براي زندگي نخواهم داشت...تا روز مرگ آرزوي من همراه من خواهد ماند و من شايد باز هم جسور به پايبندي آن باشم،چه بسا بعد از مرگ...از دنيايي که در آن زندگي ميکنم،راضي هستم و احتياجي ندارم که دنيايي ديگر را تصور کنم که در آن موجودات افسانه اي آرزوهايم را تکميل کنند...خوشبختي،به آن صورتي که همه وقت و همه روزه در اختيار من است،مرا را از چيزهاي شگفت انگيز ديگر برکنار مي دارد...نگرشی است ساده و نه زياد پيچيده!و ايده آلي ست براي خيلي از افراد که مي خواهند همه چيز را ساده نگاه کنند و نه عميق...چون در غير اينصورت ذهنشان درد ميگيرد!به قول
خودشان،دردشان به اندازه ي کافي زياد هست و مشغله مشغولشان کرده و وقتشان پر است!و ديگر وقت رسيدن به اين افکار را ندارند!آزادند...البته دربند غفلت!اما برداشت ها متفاوتند از اين موضوع که چرا تنها به فکر حال هستم و کاري به جا و مکاني خاص ندارم!برداشت اصلي اين خواهد بود که قانعم و نه قناعت به بضاعت!خير!قانعم به آنچه که هستم و نه آنچه که دارم چون بيش از اين نخواهم بود،اما بيش از اين خواهم داشت...خدا نيستم و نخواهم بود،اما ميتوانم خدايي زندگي کنم و افکار او در سر داشته باشم... اين است که دارايي ام از لحاظ افکار سر به فلک خواهد کشيد،خوب استفاده ميکنم...گاهي يک حادثه ي غير منتظره،به عمر حکومتي که جاوداني جلوه ميکند پايان ميدهد...حکومتي که در ذهن برجاست و حکومتي شايد تيره تر از آنچه که به فکرخطور کند!و آن حادثه،تنها تفکري ساده ميتواند باشد...انساني بزدل نيستم که در ذهن خود دوزخي بيافرينم و دشمنان خود را در آن جاي دهم و با کینه آنها را در دوزخ خیالی خویش بسوزانم! و بدبخت هم نيستم که از بدبختي هايم براي خويش نبوغي بسازم...آفريدن دنيايي به ضرورت دنياي واقعي،که خالقش خود من باشم و کسي باشم در آن که اينجا نيستم!این تنها هدف است.در فکر ساخت آن دنيا خواهم بود که اگر روزي به سعادت فکر کردم، اميد ببندم که آن را تنها در دنياي خود ساخته ي خويش،پيدا کنم...
-- و آرزويي که برايم تا پايان عمر خواهد ماند،ساختن آن دنيا و رفتن به آنجا است...و من نيز وفادار به آن خواهم ماند تا هميشه حقيقت وجودي خود را در آن دنيا جستجو کنم،دنيايي که همه چيز در آن زيباست و نه دور است و نه نزديک...و در آنجا ديگر سيرم از هر آنچه که در اينجا تشنه به داشتنش بودم!و با ذهني سير و کامل و البته سختي کشيده و با تجربه در اين دنيا،در آن جا مسير تکامل خود را خواهم يافت و مي روم به آنجا که ديگر پايان اين افکار و آغاز آسايش من است...
خودشان،دردشان به اندازه ي کافي زياد هست و مشغله مشغولشان کرده و وقتشان پر است!و ديگر وقت رسيدن به اين افکار را ندارند!آزادند...البته دربند غفلت!اما برداشت ها متفاوتند از اين موضوع که چرا تنها به فکر حال هستم و کاري به جا و مکاني خاص ندارم!برداشت اصلي اين خواهد بود که قانعم و نه قناعت به بضاعت!خير!قانعم به آنچه که هستم و نه آنچه که دارم چون بيش از اين نخواهم بود،اما بيش از اين خواهم داشت...خدا نيستم و نخواهم بود،اما ميتوانم خدايي زندگي کنم و افکار او در سر داشته باشم... اين است که دارايي ام از لحاظ افکار سر به فلک خواهد کشيد،خوب استفاده ميکنم...گاهي يک حادثه ي غير منتظره،به عمر حکومتي که جاوداني جلوه ميکند پايان ميدهد...حکومتي که در ذهن برجاست و حکومتي شايد تيره تر از آنچه که به فکرخطور کند!و آن حادثه،تنها تفکري ساده ميتواند باشد...انساني بزدل نيستم که در ذهن خود دوزخي بيافرينم و دشمنان خود را در آن جاي دهم و با کینه آنها را در دوزخ خیالی خویش بسوزانم! و بدبخت هم نيستم که از بدبختي هايم براي خويش نبوغي بسازم...آفريدن دنيايي به ضرورت دنياي واقعي،که خالقش خود من باشم و کسي باشم در آن که اينجا نيستم!این تنها هدف است.در فکر ساخت آن دنيا خواهم بود که اگر روزي به سعادت فکر کردم، اميد ببندم که آن را تنها در دنياي خود ساخته ي خويش،پيدا کنم...
-- و آرزويي که برايم تا پايان عمر خواهد ماند،ساختن آن دنيا و رفتن به آنجا است...و من نيز وفادار به آن خواهم ماند تا هميشه حقيقت وجودي خود را در آن دنيا جستجو کنم،دنيايي که همه چيز در آن زيباست و نه دور است و نه نزديک...و در آنجا ديگر سيرم از هر آنچه که در اينجا تشنه به داشتنش بودم!و با ذهني سير و کامل و البته سختي کشيده و با تجربه در اين دنيا،در آن جا مسير تکامل خود را خواهم يافت و مي روم به آنجا که ديگر پايان اين افکار و آغاز آسايش من است...
