
24 Aug 2006,4:15 AM
نوستالژی شخصی...
اصل همان هست که بود و من در پي آنچه که نيستم و نيست در وجودم!خسته از نگرشي تکراري...در عجبم که چگونه گذشت آنچه ها که ساختار اتمام پذيري در درون ذهنم نداشتند،و اينگونه مرا وقف خود کرده بودند!و حال خواستار کسر توفيقي براي آن درک محدود هستم نه از آن جهت که آن درک محدود را تا نابودي ببرم و نه اينکه بخواهم به گسترش آن تن در دهم که حتي جايي براي بسط آن نيز نمانده!سنت شکنی نخواهم کرد که ميخواهم درکي روشن و همسان با تو،از تو داشته باشم.درکي تازه تر... که چه دليلي بالاتر ار اين،که نگرش محدود من از تو کور کرد آنچه را که بهتر ميتوانست باشد که ديگر نبينم آنچه بر من گذشته ها ساختند که نه طاقتي بر آن هست و نه لذتي در سازش با آن!کفر است اگر تو را مقصر و شريک در آن نگرش تاريک ببينم...مقصر خود من هستم...
پرستيدمت تنها از روي سنت تکراري پوچ گرايانه،بدون هيچ افزون و تشديدي بر اين همت که بسازم سنتي ديگر نه در باب کلي تنها براي خودم!تا شايد شناختم از تو کاملتر شود...
اصلا" چه ذوق و سودي بر اصرار اين مهم که اين کارها براي چه...نه اينست که همگان ساختند و حال فکرشان سوق به هدفهاي ديگري است و من تنها در اين محيط از سخن خود را محصور کرده ام... که اين تفکر غلط،مهمترين نوستالژي شخصي زندگيم است...به نوعی دلتنگی آنچه که باید باشد و نیست ،که قطعا" روزي خود را از آن رها خواهم کرد.من،همگان نيستم و براي خود بالقوه و دلسوز خواهم بود!و پيش مي روم تا سلب تکرار،و پوچ ستيزي اين تفکر کهنه...
-- کار برقرار و روز آشکار و افکار در تکرار آن پندار که زيباست ديدار به دادار اما چه رو براي انکار که نيست او را سزاوار...
جور ديگر تو را بايد شناخت و پرستيد و از آن کهنه گرايي ها گريخت آنطور که ايدآل توست که قائميت بالذاتي و ذات من از توست...و من تنها از تو خدا بودن را دانستم که خدا،خداست و ديگر هيچ!و اين ساده نگري حق تو نبود.اين مسئله مدتهاست مرا مشغول کرده است...
پرستيدمت تنها از روي سنت تکراري پوچ گرايانه،بدون هيچ افزون و تشديدي بر اين همت که بسازم سنتي ديگر نه در باب کلي تنها براي خودم!تا شايد شناختم از تو کاملتر شود...اصلا" چه ذوق و سودي بر اصرار اين مهم که اين کارها براي چه...نه اينست که همگان ساختند و حال فکرشان سوق به هدفهاي ديگري است و من تنها در اين محيط از سخن خود را محصور کرده ام... که اين تفکر غلط،مهمترين نوستالژي شخصي زندگيم است...به نوعی دلتنگی آنچه که باید باشد و نیست ،که قطعا" روزي خود را از آن رها خواهم کرد.من،همگان نيستم و براي خود بالقوه و دلسوز خواهم بود!و پيش مي روم تا سلب تکرار،و پوچ ستيزي اين تفکر کهنه...
-- کار برقرار و روز آشکار و افکار در تکرار آن پندار که زيباست ديدار به دادار اما چه رو براي انکار که نيست او را سزاوار...
جور ديگر تو را بايد شناخت و پرستيد و از آن کهنه گرايي ها گريخت آنطور که ايدآل توست که قائميت بالذاتي و ذات من از توست...و من تنها از تو خدا بودن را دانستم که خدا،خداست و ديگر هيچ!و اين ساده نگري حق تو نبود.اين مسئله مدتهاست مرا مشغول کرده است...
