تبليغاتX
::Unknown Life!!

17 Aug 2006,1:33 AM

بزم صامت...

داغ را تنهادر غربت سرد و بی روح دشت کوچک و بهت زده ی اندیشه ی کور خود میبینم و می خواهم بسوزم تا بدانم قدر عافیت را!درست در اوج آشنایی گرم با تو،غربت سرد بی تو را برگزیدم!چقدر سخت میگذشت روزگار تا باز هم مرا بیشتر در لذت پست خود گم کند.زبان قاصر و راز ساتر از برای هر کس و هرچیز و نه تو. قطره ای برای پاک شدن از این هم تیرگی.درد بزرگی ست وقتی که حتی لایق این نیز نبودم که خود را از سیاهی باز برهانم!کافران،آن شور بختان از خود گریخته را نیز می آورم، با خود می آورم...آنها خطا کارند من نیز روزی آنها بودم!و حال خرابم به سوی تو که خود گواهی بر این است.پنهان برای چه...سیمای ظاهر فریب من و کارهای سرپوش گذار من،از سیمای به ظاهر قبیح آنان زشت تر است!همین بس که با من آمدند این تو را ارضا نمیکند خداوندا...رضای تو در چیست...برایت آوردم آنچه را که سالها پیش جبر به دادنش بود!قلب سیاه من...و حال در دست تو میگذارم هر چه مرا ست از آن که خود میدانی.
به روشنی می روم به جایی که مقصود است و خواست معبود  و غم فرو می کشم از هستی خود  تا بگویم که با تو شادم که تو محضر سروری.سلوک به سوی توست و پاک میکنم هرچه تیره است و خود میدانی برای توست و از آن توست فقدان دادن به عمر من اگر راه برای غیر توست و حال...لختی سکوت...کاملا" در پی تو به قرارگاه صورت نگار معبود خود شتابان سایه می گسترانم زیر لطف تو تا بگویم که خسته ام و خطا کاری صادق!
-- بسوزان هر چه سوزاند در من،مسیر گرم با تو بودن را و سرد کن آن آتش لذتی که مستان را فروخت،بی آبرو کرد آن قدح دستان و ساقی بخیل  گشت از حیث آن و لذت به شک افتاد و می،بی اثر گشت در آن محفل روحانی تو. و شاد کن روی خود که من نیز تنها به آن شاد خواهم ماند. و این بزم صامتی در قلب من بود که زبان،سکوتی بس عجیب از آن ساخته بود...
نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

 برداشت از متون با قيد منبع بلامانع است