تبليغاتX
::Unknown Life!!

9 Aug 2009,2:19 AM

پاك بمان...

صادق است که میگفتند زمانی حال خوش داشت دل که با تو می بود ای تک حوری دلربای آشنای عاشق و غریبه به غیر...محفل از آن تو داشت روزی و مرد کلبه به دامان تو شد راهی
دوردستی های زمان که هر آنچه خوبی بود از آن دوری بود!
نیک به آن دوران بیاندیش ای حوری امروز!
به چه روی نگاه داشتی حرمت آن راه و طریق نیاکان آریائی ات را که هرچه داری در این زمان نه پندار که ارث است و برگرفته از آن روح قدیس...
حرمتت بالاست ای لیلای قبیله های پر آبروی...سر به فوق فرا نمی بردی مگر به شکرانه ی ارباب نیک نیتت...که تو را خواستار پاکی است و هرگز روا نمی دارد تو را به آنچه میداند بد است...
تو را پوشیده می خواهد، تو را فرشته میخواند...اگر به تاراج دادن جسم و عرضه کردن روحت به دیدار و کردار بی غیرتان و نامردان زمان طریقت توست، خود را از آن خدایت مبین که هرگز این ناسپاسی ات را
فراموش نخواهد کرد چونان پدری دلسوز که نمیخواهد ناموس اش را فرزندش را پاره ی تنش را به سخره گیرند و بازیچه ی چشمان هیز فرومایگانی شود که بویی از مردانگش نبرده اند...
اگر حسی که درون ذهنت پروراندی و آزادی نامیدی اش،تنها هدف توست، خود را ایرانی مخوان که دختر ایرانی بودن همانا ایده الی است که فاطمه بودن می نامندش...
-- یادت باشد که عیان خواهد شد رسوایی آن کوردلانی که زیبایی تو را تنها در جسم لطیف و پاکت جستجو میکنند و نه ارزش و مقامت که نزد خدا فاطمه ای دیگر میتوانی باشی...

نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

5 Mar 2009,8:59 PM

مسكوت...

تو را در وادی این سرآمد حضور تلخ جستجو کردم و تو تنها نشسته به نظاره، شادمان به سویت که مرا می نگری اما از تو گذشتم... باز به آن نقطه نگریستنت مرا به اوج نفرت از خود کشـــــاند. لحظه ای تامل در مسير نگاهت... مرا سوق می دهد بسوی قاب عکسی از تصویر خويش! آنقدر مسرورم در کنارت که هر وقت چهره ام را می دیدی، به ناگاه خنده ای آکنده از عشق روی لبانت نقش می بست و من راضی از این وضع.طبیعتت درك نكردني نيست،من درك نكردم...كه تو خود ميداني وجود دركي در ميان ذهنم كه هستي، سخت دشوار است! ديگر چه ميتوانم بگويم از لحظاتي كه حضورت يكه تاز فضاي اين ذهن پردرد است كه باوري ست سخت برايم كه تمييز دهم آن لحظه را با روياهايم... تو خواستار سکوت منی!

...مسكوت


شايد سنگ باشد آن تصور تشبيه تو، از دل پر درد من...اما بدان كه اگر به وقت ديدنت، سر فرود مي آورم، ميخواهم كه سنگ فرشهاي خيابان زير پايم شاهدم باشند، شاهد متانت چشمانم...نه نفرتي كه برداشت شده از ذهن ساده ي توست!
آري...همين سادگي ات است كه روزها و شبها دلم را با افكار تو مي رقصاند!
فكري شايد آشفته، شايد بيهوده...
آنقدر می خندیدم و شاد بودم که نمی توانستی خطوط لطیف عشق را در چهره ام بيابي و نگاهت به خنده هایم معطوف بود. اما حالا تصوير من با چهر ه ای مسکوت در اختیار توست ، تو را تنها میگذارم تا خلوتت را ناخواسته آشوب نسازم...
-- چه شاد كند ترا و چه غمگين، باز هم مي مانم...در آن خيابان! در آن انتظار... در انتظار نديدنت به وقت از دور ديدن تو و به وقت گذشتني سرد از كنار آنچه مي توانست روزي به من تعلق داشته باشد...

نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

18 Feb 2009,0:25 AM

شروعي دوباره براي بودن... براي ماندن

سلام!

مي دانم كه مدتي از نبودم ميگذرد!از تمام روزهايي كه ننوشتم دلگيرم...

گرچه ميدانم خيلي ها رفتند و ديگر ننوشتند و من نيز چه نزديك به سرنوشت آنان!اگر بگويم دغدغه ي كاري و زندگي فردي ام تنها سبب بودند، بي انصافي است!

اما آمدم.تا ناشناسي فراموش نشود هرگز! لا اقل براي كساني كه تا به لبه ي رسيدن به آن رفتند و ماندن و كساني هم بازگشتند اما من آمدم تا به آنهايي كه هنوز هم در آنجا هستند بگويم كه هستم.

خدواند ياري كند، مي نويسم...

نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

4 Jul 2008,10:51 AM

به یــــاد آینده...

بعد از گذشت روز، به شب می رسم!حال به وقت خواب و آرام گرفتن در آغوش تکه پاره ای از زمین که تغییراتی در آن پدیدار گشته و نه آن زمین چند سال پیش!!به فکری عمیق فرو می روم...نه مرور چیزی که بر من روز آن شب گذشت،شاید سیری در لحظه هایی که پدید آمدنشان غیر منطقی نباشد اما منطقی هم نیستند.

به فکر می روم... به یـــاد آینده!

به سفری کوتاه در میان اتاقک های ذهنم...شاید شب گذشته اتاقکی را نگشته باشم!همه ی اتاقک ها شبیه به یکدیگرند و من نمی خواهم ریسک کنم!اما مجبورم چون چاره ای به جز به فکر فرو برن خویش ندارم!حال چه خوب باشد سرانجامش و چه بد.هر دو به نوعی لذت بخش اند!نه..! اینگونه نمی شود فکر کرد،دستگاه پخش خود را می آورم و گوشی هایش را در گوش می گذارم و یک آهنگ بدون خواننده...صدایش را کم میکنم.خب فکر میکنم دیگر همه چیز هست و تنها لازم است که فکر کنم! اما...اما نه..یک چیز دیگر مانده است...آری،پتو را روی خود نکشیده ام!!یک پتوی نازک و نرم.آرام آرام چشمانم را می بندم و به این می اندیشم که به چه فکر کنم!آری درست است،یافتم!به قرار فردا صبح فکر میکنم،آری آری همین خوب است.خب..شروع میکنم...قراری که..صبر کن! خدای من! ساعت ۳:۳۰ صبح است و من ساعت ۷ صبح قرار دارم!خب فکر مینم بخوابم خیلی بهتر است.اصلا" یک کار دیگر میکنم،فردا شب همین اتاقک را علامت میزنم!آری، این فکر را برای فردا شب میگذارم!

به یاد گذشته...

-- این است که خود را در می یابیم زمانی که به گمان خویش به پایان می رسیم! آنوقت است که گذشته شیرین تر برایمان جلوه خواهد کرد حتی اگر پر از درد باشد...این بزرگترین مصیبت خواهد بود!

نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

16 Feb 2008,0:33 AM

استحـــــاله...

اینک که در سکوت به سر میبرم، لازم به سایش سوزناک سرد شمار شمـــار شیوایی شمع شعری شهاب گونه به تمثیل تکرار تراوشهـــای تمامی افکار و اعمال و الفاظ بر بیکــرانه ی باورهای دامن دار شده در دیوان زرگون زر زائیده ی زلال ظاهرا" طـاهر مانده ی مدهوش ذهــن من نخواهد بود،که صوتی بیــــــافریند وابسته و مدیون به گوشهایمان که نباشند صوت هیچ است و نه از جنس خیال. هجو نیست،وجه است از زاویه ی دیگری از سخن، شاید کاملا" متضاد با آنچه سالهــــا جبر به پذیرفتنش به عنوان باوری عظیم در ذهن خویش کودکــــانه بازی میکرد...ساختار،همین است که بماند همان گونه که بود! درگیر ساختار نخواهم شد تا پیوستـــــه به رشد خویش از جنس سپید براه آید،چرا که می دانم ساختار نه از آن پندار که آشکارا به حیات است که به آن پندار خاموشی سکوتی در بر دارد که سراسر بهجت است از برای خویـش و نه سودی به نزد غیر...حال حـــــق سخن ادا نخواهد شد اگر اینگونه برانیم از آن که ساختــــار مورد تخاصم است و بس!شاید به بـــــاورهای غلط ارزش دادن است که عذابی سخت به وجدان خویش عطا کرده و اینگونه چرخش قلم به رقصی واداشته در دستان من که گویی هرگز قلمی نبوده ونیست!استحـــــاله
خداونــدا،به شوق لذتی گنگ بی گدار به آب زدم!به سوی سوسویی از تاریکی... که سخت است گم کردنش در آن موج نـــور.. و چه دردی است که پلک میزنم و بارها و بارهـــا خود را فریب آن میدهم که خوابم ولی خیر... به مانند خواب بعد از قصه، چه سخت است که خود را به خواب زنم و چشم بر حال وقت بپوشانم و دیگر از خود هیچ مپرسم که لحظه ی شروع کدامین حادثه است و قصه چه شد!
-- استحــاله، نیک نیست! اما شاید آن باورهای غلط به تلنگری از جنس خویش نیاز داشته باشند تا به تخاصمی عظیـم برخیزند و به نوعی دچار استدارج گشته و به خود آینــــد و یا بارها مضروب پستی گردند تا شاید از آن میـان باوری کوچک اما درست خلق شود! و آن استحاله است.این قراردادیست ریاضی وار...
نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

20 Jan 2008,11:25 PM

محــــــرم...

کوچیک بودم که مادرم حرزتو گردنم میکرد
وقت محرم که می شد،پیرهن سیاه تنم میکرد...
یاحســــین
 
نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

21 Nov 2007,10:54 PM

ای رفیق...

سالها بود که بی خبر از تو بودم...در سرزنش از خویش می زیستم و در داغی خاطره های آتش بازی کودکانه مان شب به شب می سوختم.چه لحظه هایی بر یاد تو گذشت...
در عجبم که در فراقت هرگز دستم به قلم نرفت و چیزی از دلتنگی هایم بوسه ی قلم بر کاغذ را فراهم نساخت!سزاوارم نبود این بی خبری و دوری از تو ای یار و یاور همیشگی کودکی ام
10 سال تو را ندیدم...در افکارم چهره ی نمکین تو آنچنان سوز را در قلبم فزونی میداد که دیگر فراموش میکردم آن چهره ی شیرین کودکی ات را به وقت لبخند هایت!
نمیدانم که دیگر چه بگویم از دل خویش که اینگونه بر می آید از آن...
خداوند را شکر میکنم و این امید را در دلم می پرورانم تا بمانم نه فقط برای ماندن بلکه برای رفاقتمان...
جواد،دیدنت بزرگترین اتفاق زندگی ام تا به الان بود.
نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

22 Oct 2007,10:26 PM

تشویشگر ذهنم...

شکوه گر از کارزار ستم اندود شده در اين بي تقصيري خود و زمانم!و غرور که رها کرد مرا در آنچه خود کردم و از کرده شاد،و مسموم به باده اي که از تو به من نساخت...حال خراب است و نه مست از باده ي پر منت تو...اين شنيدن از من تو بگير تا روزي مرا مست و مسرور به خيال کودکانه ات نبيني!
-- خوش به آن خيال مباش که روزي تو را ساقي بخوانم و محفل کوچکم را تنها گردون به خدمتت واگذارم!
خدا با من است...خرده روزي است که او شيخ محفل است و من او را نگه خواهم داشت.
نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

22 Sep 2007,11:54 PM

نادم به نداي ناسزاي نفس...

نميشوم از شدن هاي آنچه تو ميخواهي!ستودگي ات حماقت است،اي احمق خورد خرد!سادگي كارهايت نشان بي ثباتي توست.پايت را بيشتر از گليم خانه ي بي ميهمانت دراز نكن.لازم به درك والايي براي تو نيست.پستي! و هستي از آنچه كه ديگر روزي نيستي...نيستي ات باد اي عشق ستيز بي كس،اي به يغما برده ي قلب امثال من!يادم آيد كه حضورت در كنارم تلخي ميكرد كه به مزاجم حلاوت خاصي ميداد!چند روزي بيش نيست كه تلخي اش را حس ميكنم!حال كه من آمده ام روي زمين،حال كه پدرانم مرا از آن بهشت جاويد به زمين خشك و بي رگ آوردند،اين حق من است كه بار ديگر به جاي اصلي خويش برگردم...مرا به حال خود بگذار...
اين است شروع تلخ اين نامه چه بسا از ابتداي آن نيست:
با تو چه بسيار صحبتها داشتم!چه بسيار گوش به حرفهايت،كارگر به كارهايت...به نوعي در دام سياه تو گرفتار شدم و ناخواسته به ستايش تو برخاستم!واي بر من...چگونه خامت شدم...اين حرف من است،اگر تمام اين ساليان عمرم به جاي هم صحبت شدن با تو،با خدايم به صحبت مي نشستم حالم چه بسيار توفيق داشت و نادم به نداي نفس خويش نبودم...
نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

20 Aug 2007,12:18 PM

هم قبيله ...

دردم از آفتاب گنگ سرد مزاج تابنده بر خشكي زمين دل خويش نخواهد بود.ساده زيستن در اين آب و خاك فرومايگي برايم نياورد،همراه شدنم با يار به ظاهر ياور،دليل مناسبي براي مغرور شدنم در بين اين همه مردمان ساده و از جنس خويش نخواهد بود!هم قبیله
ساليان درازيست كه در بند خويش نميخواهم بمانم و نسازم جانوري آدم نما از خويش و خود را رها كنم،كه اين قطعا" بهترين مسير من خواهد بود!چشمه ي هميشه زلال و سرد كنار جوي فراموش شده ي تنگه ي كوچك گوشه ي باغ غريبه،كم از سايبان سرد يار آشنا و همراهم،نداشت!!
شايد من مسير را دور رفته ام!
به سراپرده ي راز نمي روم،اين رسم راز نگاهداري يك مرد نخواهد بود!خود را بي گناه نميبينم،اما مي بخشم خويشتن را تا باز رهم از بند تاريكي نيمه ي كج ذهن خويش،تا ديگر راهي بسوي منزلگه تار اندود يار نداشته باشم!اين خوب خواهد بود!
اي هم قبيله ي فراموش شده ي من،ياد گنگت گرامي!اگر بعد از آن روزگاران،الان تو را مينويسم،بدان كه گذشته را گذشته ام و جوهر قلم اين متن،تنها زاييده ي كورسويي بود كه شبانگاه به ذهنم درخشيد و حال ديگر خاموش است...
-- قلم را كنار ميگذارم،حرفها زياد است... به درد انگشتان خويش مي انديشم!
نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

22 Jul 2007,5:3 PM

یکسالگی وبلاگ!

Comix یک ساله شد!:)

نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

24 May 2007,1:26 PM

تشویش...

بی تو آنچنان مانده ام که خود را دور از تمام دنیا میبینم.دور از همه...اینبار به خود نمی بالم،به توانایی هایم،به افکارم،به هیچ چیز از خود نمی بالم!همیشه ترس از انحراف به این مسیر را داشتم.در این جاده ی تاریک...اما دیگر امده ام و خود را دیگر نمیبینم دیگر تنها شده ام.همه هستند اما هنوز این حس تنهایی مرا رها نمیکند!غم،این واژه ی تاریک و سرد جزئی از وجودم گشته.بی سرور و غرور،بی هیچ آرزویی در این عالم می زیم.بی شوق ماندن،حتی دقیقه ای در این مکان از ذهن!مثالی میزنم تا فهمش برای خویش نیز راحتتر گردد...به جلوی آئینه میروم،اما کسی را نمیبینم!چون خود را نمیتوانم بپذیرم...حضورم،سنگینی خاصی بر وجودم دارد.اصولا" دیگر به ناکجا آباد رسیده ام،یا شاید به ته خط!شاید...تشویش
نمیدانم چه میخواهم بگویم!به ته خط شاید رسیده باشم،اما به تردید نه!تردید،مغذی تشویش و سم یقین است.خراب و گیج و گمراه به تاوان راهیابی های غلط!آسان نیافته ام تو را که این چنین ببازم خود را!شاید بتوانم به خود بار دیگر فرصتی دهم،دنیا هنوز زنده است و منتظر به سخره گرفتنش توسط من!
تا تسخیر او،راهی به سوی تکریم آخرتم گردد.
-- اگر این دنیا راهی برای ستایش توست،آنرا فدایت خواهم ساخت.و اگر راهی برای غیر توست،آنرا می فروشم.شاید فروشش،انعامی داشته باشد که توشه ی سفرم فراهم کند و من را خواسته مسافر مسیر منزلم کند.
نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

14 May 2007,0:12 AM

شروع...

و حال شروعی دیگر بعد از مدتی...
راستش چیزی برای گفتن ندارم یا شاید باشد اما در این مقطع از زمان بی حرف مانده ام!کلا" تابع اصول خاص زمانی نیستم و خود را اسیر ضوابط نمیکنم و نخواهم کرد،اینطور راحتم.شاید دلیل این بی توجهی به زمان و ضابطه ها نوعی خودخواهی باشد.اما خودخواهی گاهی اوقات خوب جلوه می کند و احساس خوبی به انسان می دهد.همانطور که من از این حس خوب لذت میبرم،اما نا تا قدر تکبـــــر!
-- دیروز در اینجا می نوشتم و امروز،روز دوم نوشتن من است.راضی ام...
نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

30 Dec 2006,1:15 AM

کاش...

کاش،ظلم به تقدير است!کاش...ظلم است،چگونه به ماوراي سخن رفته ام و هنوز اين موهب تو را ظلم تلقي ميکنم...سخن اينگونه نيست و نبايد باشد و من هنوز در پي تغيير...عمق وجودي اين تفکر است،اگر درست برداشت کنم،و اگر آنطور که شايسته است سخن برانم از آن...و آنگاه ميشود به آبروي از دست نرفته ام ببالم!اين نيز نوعي است براي خود که آبرويم را در گرو به کرسي نشاندن حرف هايي بر خاک نشسته و قديمي و در عين حال ناگفته بدانم!!چه بي حصر و حد تفکري لازم است برای نشاندن در ذهن خویش اما نه کافي...قصد آن ندارم که ذهن خود را در بند نوعي دگر از نگرشي تازه مولود گرفتار سازم...فقط حرف را ميگويم و ديگر هيچ!چه کاش هايي درونم را آشوب کرده است...کدام لازم است...آيا ميدانم که کدام مفيد است...فقط چون يک کاش است و نماينده ي اين مطلب که ندارمش و نداشتنش عقده شده است،ميگويم "کاش..."!!کاش چه...کاش داشتمش يا کاش نداشتمش،کاش ميشد و يا کاش...خنده دار است و گريه آور براي خويشتن که چگونه روي کلمه اي در درونم اينگونه به مجادله پرداخته ام!!هيچ نميدانم که حکمت در چيست...بايد قيد آن زنم يا پي مدرک و اثباني بر بودش يا نبودش آن باشم...به زندگي ساده و عادي ام برميگردم،اين بهترين راه است!اما نميتوانم انکار اين کنم که "کاش ميتوانستم....!!
-- ظلم را به تقدير فروختم و وي نيز آن را بار ديگر به جانم فروخت...اين تقدير من است،با آن ميسازم قبل از اينکه به او اجازه ي سازش با ساز خوش نوايش را با خويش دهم...

"چند وقتی بود که به دلایلی تاخیر زیادی در به روز کردن این وبلاگ داشتم،ان شاءالله خدا توفیقی بدهد تا ار این به بعد کوتاهی نکنم."

نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

29 Nov 2006,10:55 PM

مختار به خوف...

تکرارم از سردرگمي نيست!اميد به نهادن مطلب در ذهن است که مرا وادار به تکرار کرده است.قطعا" تازه نخواهد بود و نيز کهنه نيز نخواهد شد در اين زمانه ي پر تغيير و مير که هرلحظه اش گواه بر ايستادن زمان و خموشي مکان است.چه خواهم گفت براي دسته طايفه اي از گم کرده راهان بي هدف!مختار به خوفخداوند زنده نگه شان دارد آنان را تا فرصت به برگشتشان بماند و ديگر افسوس سر به ناقوس ندهند و اينگونه صداي ندامتشان، جهانيان نشنوند...آبرويي دارند!روزي براي تن کوچکشان فرمانروايي بودند و اختيار تام بر اعضا و جوارحشان، خود عاملي بس غرور انگيز بود.و زاييده ي تکبرشان که گناه نمي دانستند اين حس زيباي سير نشدني را!غرور...لحظه اي تامل در اين باره کافيست...
اشکال در کجاست...
به روزگار کودکي و حتي نوجواني ام باز ميگردم...چه انتظاري از خويشتن...تا پختگان هستند و چه لزومي بر تحريک ذهن خويش!...خدا را آنچنان توصيف و تعريف کردند که تا اين زمان هنوز دغدغه ي ذهن است اين باور غلط و کهنه و اين رسوب مانده بر ديواره ي ذهن هنوز برجاست!اگر به نماز ايستادم و به چيزي فکرم،گوشم،چشمم منحرف شد، ديگر جهنم جاي من است!اگرقرآن خواندم و فتحه کسره اي به ناگاه و شايد به اقتضاي نور کم چشمانم و يا حتي به اقتضاي سواد نالازمم تغيير کرد،ديگر جهنم جاي من است!چه بايد گفت...ديگر چه انتظاري از کودکانمان خواهيم داشت...خدا را بد تعريف کرده ايم...
دوست ماست قبل از آنکه ارباب غضب کرده ي گناهان و خطاهاي ما باشد...
تضادي در پيش راهمان است که دليلش مختار بودن است و بس! "اين اختيار چه بود که بد استفاده کرديم..."مي ترسد از خداي خويش...از بهشت و جهنم تنها جهنم جاي اوست!و افسوس براي بزرگان که خضوع به ظاهر خاکي شان،آنان را مجاب به بيان "جهنم جاي ماست" کرده است!باز هم نيمه خالي ليوان...مي ترسد...دست و پايش از براي هرچيز و هرکس مي لرزد،خود را در برابر هر پيشنهادي بدون تحقيق مي بازد!و اينگونه جهنم دنيوي اش را با دستان کوچکش مي سازد!
حال بزرگتر شده است...ترس مانند کابوس وجودش را فراگرفته...و حال ديگر ترس برادر مرگ نيست! برادر جور است...به لج افتادنش ديدني است با خدايي که هيچ وقت بي محبتي در حقش نکرده است...
و حال خدا با او چه کند...با بزرگانش چه کند...
-- او مختار به خوف است و روزي مجاب به شکر خواهد شد.اين اقتضاي تدبير اوست...
نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

25 Oct 2006,4:28 AM

زمین خورده ی خویشم...

در آن بزمي که تو راه انداختي،همه مرا به ديد تازه واردي خام مي نگريستند!چگونه به خود راه يافته بودم و وجودم دعوتت را پذيرفت...چگونه راه مي خانه را يافتم،من که اينگونه خامم...چگونه...بماند!حکمتي دارد اين بي خبري ام...وچه سرد بود برايم آن مجلس پر از هياهوي تو که تو خود ساقي بودي و بزم گردان آن محفل داغ...محتاطي!از آن جهت ميگويم که ساقي زياد است و همه شان تنها منتظر به ناز انگشت اشاره ات به مضمون رخصت!و تو اينگونه سرد مزاج دلشان شکستي و راه به راهشان ندادي و اينگونه به خيالت،هاي و هوي به ظاهر داغشان برايت مطبوع است...باز که هماني...ديگر چه داري،بگو...در زمین خورده ی خویش...خموشي ماندي و به اين سادگي دستت رو شد!خود را گم کرده اي...يا جايگاهت به حد و اندازه ات نيست...که اينگونه بي گدار به آب زدي و خام و جاهل بزم هو راه انداختي...الله اکبر...آتشت زد اين واژه ي آشناي روي زبانم...آري من خامم!و مفتخر به جاهل ماندن در محضر ميهمانان بي صفتت...حالم از وجودم به هم مي خورد،وقتي حتي فکرش را ميکنم که تو مامور گمراهي ام شدي...تو که حتي لايق اين نيز نبودي!برو...خوب میدانم که به خیال خامت،نانشان می دهی آن گرسنگان بدخت محفلت را!مثال سگهای دست آموز تو که نان بیشتر بدهی،تو را بیشتر خدا میدانند و طاعتت میکنند فراتر از خدایشان!به تو وفادارند،این خصلت سگ است...حال برو به آن سگهاي محفلت که آنگونه ميانشان جولان ميدادي بگو،که سالها پي مست کردنم با مي خويش گشتي و غافل بودي که هر زمان شراب خود برايم ريختي،جام آن آشنا بود و نشانه اي بر آن بود و تشخيص اش ساده و من به ناداني ات ميخنديدم...تو خود قبل از من مست بودي و خنده ام در نيافتي!به خيالت که من همان کودک معصومم...برو بگو که شکست خورده اي بيش نبودي...
-- من همان درب مي خانه مست بودم،تو خود غافل بودي...

نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

26 Sep 2006,4:28 PM

گاوبندی...

به تکرار تيرگي هايم در اين روزهاي روشن اميد،مي پردازم،مرور کاري ساده است!! تا نشان دهم که چه آدم نالايقي هستم.که نتوانسته ام روشني ها را ببينم و از آن ناتيره گي ها شرمسار گردم... و نه اينکه حتي ذره افسوسي به اين حال و احوال خويش بخورم!خداوندا...تو را صدا مي زدم،مي پرستيدمت تنها براي روزهاي مبادا!غافل از اينکه تمام لحظاتم را مبادا کردي و خود در کار خويش ماندم!!خدايا ببين که چگونه بنده ي تو در اين منجلاب تنگ و تاريک تيره کاريهايش دست و پا مي زند...ببين که چگونه دست از پا درازتر و نااميد و نادم به درگاهت پناه آورده است...کمک کن...
نه...نه خدايا،نه اين واقعيت حال من است!اين ديگر گاوبندي با آن که از درگاهت راندي قطعا" نخواهد بود...مي گويي ثابت کنم،چه را ثابت کنم...بدبختي خود را،آوارگي ام را در جايي که همه آشنايند،يا
خوار و پوچ شدنم را درست در حالي که اشرف مخلوقاتم...نيازي نيست،ظاهر گواه بر حق است...نميتوانم،چرا که تو خود مهد اثباتي...ديگر با آن به ظاهر زيباخواه دل پسند،تباني نخواهم کرد،تو خداي مني...اگر به اين باشد با تو خواهم بود تا آن لکه ي ننگ را از سرنوشتم پاک کني...با تو چه کردم...کمک کن که تا مسخ به موجوداتي پست از عالمت نشوم و بيش از اين افسوس کِرده هايم مرا پير و فرتوت نسازد...بگذار در همين جواني خواهانت گردم که بسيار پر رمقم براي هر امتحان...خداوندا بابت شک و ترديدت به اين بنده ي خوار و ناچيز حق به توست...حق،تويي و تام الاختيار روح و وجودم...ارباب من کاش دستور قتلش ميدادي،تشنه به سويت بازمي گردم...خداي من اي اميدبخش لحظه هاي بي قراري ام و اي همراز سحرهاي زيباي عاشقي ام...مرا فراموش نکن...تو هماني که به خلقتم افتخار کردي،مرا با روح خود بسرشتي...روح تو در من است و من چگونه امانت داري بودم...واي بر من...
-- شوق کردم از لذت داشتنت و اين غصه ي ناتمام من،نيست و نابود گشت...وحالا ديگر به کسي نيازي نخواهم داشت تا تو هستي و کاش زودتر مي رسيدم...

""دو روزی ست که از این ماه زیبا میگذرد،و عشق سراسر وجودم را گرفته...تا آخر ماه وقت زیاد است،امیدوارم...

نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

7 Sep 2006,11:39 PM

مهدی جان،میلاد با سعادتت بر همه مسلمانان مبارک باد

دنيا مشغول است و هنوز راهي نيافته! از آينده ي خود خبري و اميدي نخواهد داشت،از صدقه سر کساني که مدعي به نظم بخشي به آن هستند!تنها خود را مشغول کرده اند و با کلمات بازي مي کنند و البته با مردماني بي گناه...با کساني که حتي روحشان از سياست نيز بي خبر است و تنها فکر و دغدغه شان کسب لقمه ناني براي زن و بچه شان است و ديگر هيچ...چقدر زجر ميکشن وقتي خود را با حرفهايي اميد بخش مانند گفتگوي تمدنها،اصلاحيت سازنده،ساخت جديدترين فناوري جنگي،هسته اي، رهايي از ابکراتيسم،رواج دوگما از روي عقايد شخصي حاد و عقايد تعصبي اصول گرايي ظاهري،مالکيت دمکراسي ،روشهای متعدد اصلاح طلبی،و به ظاهر ترويج ليبراليسم و...تا به کي...آن کودک گرسنه بي گناه چه ميخواهد...آن مرد زحمتکشي که از فرداي خود و خانواده اش صرفنظر کرده و تنها حال را مدنظر گرفته که تا فردا چه پيش آيد...دلش ميلرزد...او اين کلمات و دلخوشي ها را نميخواهد!فقط صلح را ميخواهد...و ميگويد جنگ را تمام کنيد...زماني به نتيجه مي رسيم که حرفمان را همگان بفهمند و کارمان را همگان بخرند...خود را ميبينيد!میلاد با سعادت منجی عالم بشریت،حضرت صاحب الزمان(عج) بر همه مسلمانان مبارک باد.
يا مهدي...اي گل نرگس،اي ناجي عالم بشريت،ديگر آن افکار سياسي و خشک را خريداري نيست!ديگر اميدي به آن افکار و اصولهاي تکراري نخواهد بود و مردم ديگر دل به آن حرفها نمي بندند!تنها تو را ميخواهند...تو که آرامش قلبي و تو که تنها منجي اين مردمان بي گناه و بي پناه و بي سلاح هستي و تو که تنها پرچم دار اين ميداني...خداوند تو را براي ما نگه دارد و ظهورت را چراغي بر آسمان تيره ي روزگارمان سازد...از زمان فرجت هيچ نميدانم و تنها خدا ميداند و بس،اما خوب ميدانم که روز به روز نياز به تو بيشتر مي شود و دستهاي بيشتري بسوي خداي تو بلند ميشوند تا زمان ظهورت فرابرسد...هنوز هم منجي بر اين عالم وجود دارد،بيشتر اميدوارم.
آرماگدون زمانمان را تو محقق کن...از جنگ ميگريزيم،اما آن ميدان عظيم خواستگاه همه ي ما منتظران است... 

ميلاد شيرينت را به خدايت،به خودت،به خاندان بزرگت و به عاشقانت تبريک ميگويم.
الهم عجل لولیک الفرج...

نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

3 Sep 2006,2:14 AM

خودساخته هایم...

هميشه يکي از آرزوهايم را نگه خواهم داشت تا تکيه گاهي رويايي براي من باشد،تکيه گاهي که روزي اگر پرسيدند براي چه زندگي ميکني،دليل من آن باشد!و اگر گفتند:چرا آنرا محقق نميکني،بتوانم بگويم که بي آن ديگربهانه اي براي زندگي نخواهم داشت...تا روز مرگ آرزوي من همراه من خواهد ماند و من شايد باز هم جسور به پايبندي آن باشم،چه بسا بعد از مرگ...از دنيايي که در آن زندگي ميکنم،راضي هستم و احتياجي ندارم که دنيايي ديگر را تصور کنم که در آن موجودات افسانه اي آرزوهايم را تکميل کنند...خوشبختي،به آن صورتي که همه وقت و همه روزه در اختيار من است،مرا را از چيزهاي شگفت انگيز ديگر برکنار مي دارد...نگرشی است ساده و نه زياد پيچيده!و ايده آلي ست براي خيلي از افراد که مي خواهند همه چيز را ساده نگاه کنند و نه عميق...چون در غير اينصورت ذهنشان درد ميگيرد!به قول
 خودشان،دردشان به اندازه ي کافي زياد هست و مشغله مشغولشان کرده و وقتشان پر است!و ديگر وقت رسيدن به اين افکار را ندارند!آزادند...البته دربند غفلت!اما برداشت ها متفاوتند از اين موضوع که چرا تنها به فکر حال هستم و کاري به جا و مکاني خاص ندارم!برداشت اصلي اين خواهد بود که قانعم و نه قناعت به بضاعت!خير!قانعم به آنچه که هستم و نه آنچه که دارم چون بيش از اين نخواهم بود،اما بيش از اين خواهم داشت...خدا نيستم و نخواهم بود،اما ميتوانم خدايي زندگي کنم و افکار او در سر داشته باشم... اين است که دارايي ام از لحاظ افکار سر به فلک خواهد کشيد،خوب استفاده ميکنم...گاهي يک حادثه ي غير منتظره،به عمر حکومتي که جاوداني جلوه ميکند پايان ميدهد...حکومتي که در ذهن برجاست و حکومتي شايد تيره تر از آنچه که به فکرخطور کند!و آن حادثه،تنها تفکري ساده ميتواند باشد...انساني بزدل نيستم که در ذهن خود دوزخي بيافرينم و دشمنان خود را در آن جاي دهم و با کینه آنها را در دوزخ خیالی خویش بسوزانم! و بدبخت هم نيستم که از بدبختي هايم براي خويش نبوغي بسازم...آفريدن دنيايي به ضرورت دنياي واقعي،که خالقش خود من باشم و کسي باشم در آن که اينجا نيستم!این تنها هدف است.در فکر ساخت آن دنيا خواهم بود که اگر روزي به سعادت فکر کردم، اميد ببندم که آن را تنها در دنياي خود ساخته ي خويش،پيدا کنم...
-- و آرزويي که برايم تا پايان عمر خواهد ماند،ساختن آن دنيا و رفتن به آنجا است...و من نيز وفادار به آن خواهم ماند تا هميشه حقيقت وجودي خود را در آن دنيا جستجو کنم،دنيايي که همه چيز در آن زيباست و نه دور است و نه نزديک...و در آنجا ديگر سيرم از هر آنچه که در اينجا تشنه به داشتنش بودم!و با ذهني سير و کامل و البته سختي کشيده و با تجربه در اين دنيا،در آن جا مسير تکامل خود را خواهم يافت و مي روم به آنجا که ديگر پايان اين افکار و آغاز آسايش من است...
نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

29 Aug 2006,2:56 AM

حرمت شیشه...

شب را به آخر نرسان!حرفت را همين حالا بگو،حرف تو حرف من است و حرف تمام بي گناهان ستم ديده که چگونه ظلم را باور کرده اند و ديگر محبت را برايشان آشنايي نيست...آري،شب وقت همين حرفهاست...روز براي تو تيرگي است! و شب تنها وقتي ست براي اشک ريختنت و ياد خدا کردنت که فراموش نميکند هرگز تو را...صداي تو گوشي را کر نخواهد کرد اما...درد تو کافيست تا روياها را پوچ نگارد. و ثابت کند که رويا،دروغ است همانگونه تو گفته اي،و من نيزميگويم "دروغ است!"...خرد شدي...مي دانم.درست اوج لذتت به نفرتي عميق مبدل گشت و همه منفور جلوه ميکنند در نگاه تو و حال تنها روياي تو رهايي از اين تيرگي هاست و نه بيشتر!چقدر دردناک است وقتي ميبينم تو اينقدر قانع هستي و تنها به سکوتي راضي...دل پر از درد است که اينگونه از آن بر مي آيد و سخن فراوان مي چکاند تنها براي آرامش تو و نه تکرار آن لحظات نه چندان کهنه!امروز تو شايد فرداي من باشد...بايد ميفهميدم که منظورت از سکوت پرمعنايت چيست!آري،تو خود ميداني که فردا يا ساعتي و لحظه اي ديگر اميدي داري براي مرگ...و نجات از اين همه جور و ستم که بر تو روا نبود اين نابرابري...نه مادري براي بوسه هاي قبل از خوابت و نه پدري براي آرامش شبهايت،نه برادري براي فخر فروشي به دوستانت و نه خواهري براي لجبازي هاي شيرينت...و سرنوشتت درست نقطه ي عطفي شد از روياي داشتنشان تا حقيقت موج طوفان نداشتنشان!از تو ميخواهم خدا را ياد کني...او تو را فراموش نخواهد کرد..دوستت دارد...گناهت چه بود...خدايت را فراموش نکن...نبينم لحظه اي شرک به او،راه به ظاهر درست تو باشد! نه...نه اينگونه نيست،او عادل است...خداي تو خداي من است و خداي همه ما...زيبا نگارمعصومم، چشمان تو ،نگاه تو ،اشک پاک تو،روزي غرق ميکند آن کوردلان از قبل پدر نداشته را و تو به آرزويت مي رسي...ميدانم..انتقام حق توست و ميخواهي قصاص کني همانگونه که برابر با ظلمشان است،اما پاک بمان و تنها خدايت را به ياد آر که او انتقامت را خواهد گرفت از تمام تيرگي ها و پستيهايي که گلهاي زيبايي مثل تو را چنين پرپر کردند...اگر خدا عادل نبود،بهشتي زيبا براي تو وعده نميداد...تو غرورت را نگهدار،چرا که تن تو اسير تيرگي شد نه روح پاک و غرور ساده ات...

-- گريه کن... و اعتماد نکن حتي به آنکه،زيبايي تو را به ظاهر خواستار است،شايد دشمن اصلي تو همان باشد...اشکت را خودت پاک کن...اجازه نده با تو بازي کنند،حرمتت بالاست و آبرويت ارثي از مردانگي پدرت،عطوفت مادرت،پاکي خواهرانت و غيرت برادران توست...
روز تولدت را به یاد آر،تولدی دیگر در پیش است...

نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

24 Aug 2006,4:15 AM

نوستالژی شخصی...

اصل همان هست که بود و من در پي آنچه که نيستم و نيست در وجودم!خسته از نگرشي تکراري...در عجبم که چگونه گذشت آنچه ها که ساختار اتمام پذيري در درون ذهنم نداشتند،و اينگونه مرا وقف خود کرده بودند!و حال خواستار کسر توفيقي براي آن درک محدود هستم نه از آن جهت که آن درک محدود را تا نابودي ببرم و نه اينکه بخواهم به گسترش آن تن در دهم که حتي جايي براي بسط آن نيز نمانده!سنت شکنی نخواهم کرد که ميخواهم درکي روشن و همسان با تو،از تو داشته باشم.درکي تازه تر... که چه دليلي بالاتر ار اين،که نگرش محدود من از تو کور کرد آنچه را که بهتر ميتوانست باشد که ديگر نبينم آنچه بر من گذشته ها ساختند که نه طاقتي بر آن هست و نه لذتي در سازش با آن!کفر است اگر تو را مقصر و شريک در آن نگرش تاريک ببينم...مقصر خود من هستم...نوستالژی شخصی...پرستيدمت تنها از روي سنت تکراري پوچ گرايانه،بدون هيچ افزون و تشديدي بر اين همت که بسازم سنتي ديگر نه در باب کلي تنها براي خودم!تا شايد شناختم از تو کاملتر شود...
اصلا" چه ذوق و سودي بر اصرار اين مهم که اين کارها براي چه...نه اينست که همگان ساختند و حال فکرشان سوق به هدفهاي ديگري است و من تنها در اين محيط از سخن خود را محصور کرده ام... که اين تفکر غلط،مهمترين نوستالژي شخصي زندگيم است...به نوعی دلتنگی آنچه که باید باشد و نیست ،که قطعا" روزي خود را از آن رها خواهم کرد.من،همگان نيستم و براي خود بالقوه و دلسوز خواهم بود!و پيش مي روم تا سلب تکرار،و پوچ ستيزي اين تفکر کهنه...
-- کار برقرار و روز آشکار و افکار در تکرار آن پندار که زيباست ديدار به دادار اما چه رو براي انکار که نيست او را سزاوار...
جور ديگر تو را بايد شناخت و پرستيد و از آن کهنه گرايي ها گريخت آنطور که ايدآل توست که قائميت بالذاتي و ذات من از توست...و من تنها از تو خدا بودن را دانستم که خدا،خداست و ديگر هيچ!و اين ساده نگري حق تو نبود.اين مسئله مدتهاست مرا مشغول کرده است...

نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

21 Aug 2006,3:14 PM

ای محمد،عید برانگیختگی ات به رسالت الهی مبارک باد

ای روح قرآن،ای رسول اُمی،ای نجات دهنده ی ما، بخوان به نام پروردگارت که تو را خلق کرد و برای هدایت جهانیان برگزید.برخیز...برخیز آیه های روشنت را بر دل تاریک تیره دلان تلاوت کن.برخیز و انسان را از مرداب خود ساخته اش نجاتی بخش که تنها تو به حق میتوانی.حق توست رسالت و بزرگی بر همه ی بشریت...برخیز که این آسمان تیره و تار،ماه رخ زیبای تو را خواستار روشنی ست.
برخیز...بعثت رسول خدا محمد(ص)بر همگان میارک باد
و محمد(ص) آن آفتاب وحی الهی از غار حرا پایین آمد و کوه نور به کوهی از نور تبدیل شد...زمین به آن عظمت زیر پاه های استوار او توان صبر نداشت و لرزید...بت ها همه به ذراتی پست و ناچیز استحاله یافتند...و نور،نور محمد بود...تکبیر توحیدی او جهان و جهانیان را به رعشه در آورد و رخسار زیبایش ماه و حورشید را شرمگین ساخت...سراسر وجود او الهی بود و در رگهایش همه آیات الهی جریان داشت...ای محمد...بتاب،بر ما بتاب،بر ما بی گناهان بتاب که تاب عذاب و غضب خدا در وجود ما نیست.. تو خود از مایی مارا رها نکن...
عید برانگیختگی ات به رسالت الهی مبارک باد.
نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

17 Aug 2006,1:33 AM

بزم صامت...

داغ را تنهادر غربت سرد و بی روح دشت کوچک و بهت زده ی اندیشه ی کور خود میبینم و می خواهم بسوزم تا بدانم قدر عافیت را!درست در اوج آشنایی گرم با تو،غربت سرد بی تو را برگزیدم!چقدر سخت میگذشت روزگار تا باز هم مرا بیشتر در لذت پست خود گم کند.زبان قاصر و راز ساتر از برای هر کس و هرچیز و نه تو. قطره ای برای پاک شدن از این هم تیرگی.درد بزرگی ست وقتی که حتی لایق این نیز نبودم که خود را از سیاهی باز برهانم!کافران،آن شور بختان از خود گریخته را نیز می آورم، با خود می آورم...آنها خطا کارند من نیز روزی آنها بودم!و حال خرابم به سوی تو که خود گواهی بر این است.پنهان برای چه...سیمای ظاهر فریب من و کارهای سرپوش گذار من،از سیمای به ظاهر قبیح آنان زشت تر است!همین بس که با من آمدند این تو را ارضا نمیکند خداوندا...رضای تو در چیست...برایت آوردم آنچه را که سالها پیش جبر به دادنش بود!قلب سیاه من...و حال در دست تو میگذارم هر چه مرا ست از آن که خود میدانی.
به روشنی می روم به جایی که مقصود است و خواست معبود  و غم فرو می کشم از هستی خود  تا بگویم که با تو شادم که تو محضر سروری.سلوک به سوی توست و پاک میکنم هرچه تیره است و خود میدانی برای توست و از آن توست فقدان دادن به عمر من اگر راه برای غیر توست و حال...لختی سکوت...کاملا" در پی تو به قرارگاه صورت نگار معبود خود شتابان سایه می گسترانم زیر لطف تو تا بگویم که خسته ام و خطا کاری صادق!
-- بسوزان هر چه سوزاند در من،مسیر گرم با تو بودن را و سرد کن آن آتش لذتی که مستان را فروخت،بی آبرو کرد آن قدح دستان و ساقی بخیل  گشت از حیث آن و لذت به شک افتاد و می،بی اثر گشت در آن محفل روحانی تو. و شاد کن روی خود که من نیز تنها به آن شاد خواهم ماند. و این بزم صامتی در قلب من بود که زبان،سکوتی بس عجیب از آن ساخته بود...
نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

12 Aug 2006,5:39 PM

دلیل وجود...

قلب را در چالش اثبات وجودت رها میکنم،و نتیجه آنکه تو هستی تنها به این دلیل که باید باشی و نیاز من تو را خواستار وجود است.قلب اینگونه می گوید...عقل را نیز سهیم میکنم،و نتیجه آنکه عقل من افلیجی بیش نخواهد بود و شکست پذیری جسور و صادق.مرا،وجود مرا و دلیل خلقتم را اثبات کردی از آن جهت که تو خود خواسته ای و خود مختاری به هر معلول و علت.دلیل وجود...

لحظه ای یاد تو کردم و یک عمر گذشت و حسرت آن لحظه بر روزگارم نشست.پیر شدم ،از عقل بریدم و دائم المست می ناب تو گشتم.گشت آن چرخ گردان زمانه نه از خواست من،خواست تو بود و حال دیگر چه بگویم از آن لحظه ی ناب که تو را داشتم و داشتنت مرحمی بود بر نداشتن های پر حسرت من...آخر چه کار دارم و چه سودی بر اصرار این تفکر که،که هستم،از چه هستم و روحم از چیست...نه اینست که دخالت در حکمتت جرمی است جبران ناپذیر...چقدر کودکانه...خود را گول می زنم و توجیح میکنم خود را به نادان ماندن!"دخالت در حکمت"... برای هر چیزی  که وجودش لازم و نیاز من است،توجیهی غلط و گمراه کننده دارم و درست برای تیره کاریهایم منطقی ترین توجیه!!باید تو را شناخت و درک کرد تا رسید به سر منشا ثریای مقصود که همان است نقطه ی عطف تمام ناکام ماندگان این زمانه که نتوانستند برسند...و من میتوانم...

-- وسعتت را باید از کودکی پرسید که آنرا تا نهایت درک خود می سنجد...اگر قرار بر این بود که من نیز اثباتی ساده از تو داشته باشم و از حکمت تو آگاه،تو دیگر خدا نبودی!

نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

7 Aug 2006,7:51 PM

اختناق...

دیگر در این مسیر سرد و بی روح زندگی چه دارم برای گفتن،برای گفتنی محکم و بی شک.برای حرفی سزاوار تمام سوالهای کرور کرور دیگران که بر سرم خروار خروار کوبیده شده.چگونه شرح کنم حال خود را برای آن کسانی که حتی روح بی خبرشان میل شرح پذیری ندارد و خود بر این باورند که تمام این دردهای در سخن گنجانده شده ی من همگی از سر بی نیازی و پر حوصلگی من است.سراسر روح من اسیر ان دردهاست،درد اختناق،خفگی و درد نیازمندی من تنها به دمی باز و آزاد.ساختار من اینگونه است...گونه ای سخت از تمام سختی های اطراف من.خدایا من چگونه ام...به که روی آورم در این جهنم سرد و بی روح که آنقدر گرفتارش شده ام که دیگر خانه ی آمال سر پوشیده ی من شده است.طوریکه به همین قناعت میکنم و تنها مامن خود را همین میدانم تا دیگر بیش از این نسوزم و بیش از این درد نکشم!دنیای من تنها محدوده ای متشکل از توده های پوچ و پوشالی ست که امیدبه همین پوچ پر سوال مرا در این حصار تنگ و کوچک زنده نگه داشته است.ناشکری نمیکنم،یا سرنوشت خواسته است که من اینگونه بازخواست تمام کرده های خود شوم و یا خود تمام این محدوده ها را برای خود وضع کرده ام که دیگر پا به هر نقطه ای میگذارم ،خود را اسیر این حصار سخت و سرد میبینم.نه حق فکر کردن،نه حق تصمیم و نه حق زندگی برای خود قائل شده ام و نه هیچ گونه ارزشی برای حیاتم.این چه مصیبتی است که گرفتار شده ام و با کمال پررویی به زندگی گنگ و بی روح خود ادامه می دهم.آیا نباید تغییری دهم...مگر راهی نباید باشد...حیات مسموم من تنها بازیچه ی معصوم تن پرستی وماده نگری من به ان بوده است.این زندگی مغموم دیگر بوی تعفن می دهد،دیگر برای ادامه ی این شروع غلط مناسب نیست.قطعا" راهی دیگر خواهد بود برای تغییر این مسیر تیره و تار به مسیری سبز و روشن.خدا خدا کردن من تنها صوتی برخاسته از لب های من بود و بس و هیچ انشعابی از قلبم نداشت.چگونه یاد او کنم با صوتی که لحظه به لحظه هر چیزی را به اثر می نگارد و خلق می کند.خود را گناهکار می دانم،حال دیگر باید پرده ها ،فاصه ها و مرزها و حجاب ها ی آلوده ی خود را نابود کنم و دیگر کسی بین من و او نباشد تا خود را باری دیگر اسیر این حصار نبینم...او برای من است و من برای او آنچه خواهم بود که او میخواهد و اورا نگه خواهم داشت که همانا او نیز همین را میخواهد.

--اختناق من تنها زائیده ی اندیشه ی محدود من بود و من بی خبر از آنچه بر من گذشت...

نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

3 Aug 2006,7:25 PM

گذشته...

خاطرات گمشده ام را فراموش خواهم کرد نه از آنکه گذشته ام را سراسر پوچ و بی محتوا بدانم،خیر!دلم اسیر روزهایی است که تنها لحظاتی را الگوی خود قرار داده ام و دیگر به جز آنها هیچ دلخوشی و مقصد نمایی ندارم که "گذشته" من نام گرفته اند.چگونه یاد کنم از آنها و نخواهم که بار دیگر زنده شان کنم...چگونه میتوانم ترکشان کنم و دیگر خود را متعلق به آنها ندانم...سخت خواهد بود تکرار آن روزها و سخت تر از آن،فراموش کردنشان به طور قطع!راهم را نیافته ام هنوز هم در پی آن کلیشه های کهنه شده هستم و دیگر به جز آن لحظات دیگر لحظاتی به نام من نیست.آنها را فراموش کنم که چه شود...که خود را فردی روشنفکر و بی خیال به دیگران معرفی کنم یا فردی بی گذشته و بی تشخص...خاطرات من لحظه به لحظه مرا با خود به روزهای خود بر میگردانند و من اینجا با حالی خوش و بس آسوده زندگی را مهد شروع آسان خود میدانم!لختی تامل لازم خواهد بود،گذشته...قطعا"همین است!باید فراموش کنم دیگر دیر است برای به فردا سپردن این مهم. گرچه گاهی اوقات به خود می بالم از به ذهن آوردنشان و برخی اوقات نیز آنها مرا به نهایت شرمندگی می رسانند طوریکه خود را آنقدر در آن روزها پست و خوار میبینم که از شدت غم به خود میخندم!تاوان چه چیز را باید بدهم که دیگر این روزها و این خاطرات خوب و بد را به گنگ سرایی دور و بی نشان بفرستم تا دیگر حتی روزی و لحظه ای سراغشان را از هیچ کس و هیچ چیز نخواهم.خود را اسیر فکرها و افکاری مسموم و خراب میدانم و حال که که هدف فراموش کردنشان است،امیدی خواهد بود باز هم برای خاطراتی دیگر و لحظاتی دیگر...چقدر از خود میترسم که میبینم این چنین با خاطرات بی گناهم رفتار میکنم با خاطراتی که مرا متولد کردند با خاطراتی که خود من آنها را زنده کردم،شخصیتی فعلی به من دادند که در آن روزها بالقوه ترین ایده آل های من بودند!خوشحالم...از همه چیز راضی ام و به همه چیز خوش بین و فراموش کردنشان را به قیمت از دست دادن روحم در دستور کار خود قرار نخواهم داد.همین نیز خود خاطره ای خواهد بود و من و تمام روزها و لحظات من خاطراتی هستند برای روزهای آتی من...

-- و مرگ خاطرات من،آمال خوشایند من قطعا" نخواهد بود.آنها را تنها به حال خود خواهم گذاشت و به تصویر نخواهم کشید آن روزگاران را برای نامحرمانی که تنها خوراکشان به باد دادن اسرار من خواهد بود...

نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

1 Aug 2006,2:33 PM

ذهن سبز...

تعیین مسیر ذهن را تنها بر عهده ی خود می گذارم قطعا" راه گشای سبز من خواهد بود در اوج لحظات بی رنگ و پوچ من،و تنها بی قراری من سمت و سوی خودم خواهد بود و نه ذهن بی گناه من.تنها دغدغه ی من این بود که چگونه تلفیق افکار سراسیمه و بی هدفم را با این ذهن عقیم باور داشته باشم! نه انتظار منطق گرایی کور و نه انتظار پوچ گرایی حاد.و تنها خواهم خواست از ذهن خاکستری ام تکرار تمام رویدادهای این زندگی را فقط برای مروری کوچک و یافتن خطاهایی و احیانا" ایدآل های من در این مدت، برای الگو گرفتنی مجدد از آن کلیشه ها.دردی ست بس بزرگ که تا به حال روی جسم خود نیز آن را نچشیده ام.چگونه خواهم گفت از این درد گنگ و خوار! "مرد را دردی اگر باشد خوش است" تمثیل این قطعا" نخواهد بود!کاش میشد لحظه ای کارم را فکرم را و تمام نیت های چکیده ی ذهنم را روی کاغذ می آوردم و آنوقت دیگر به عنوان یک مادی گرا به آن می نگریستم!آن وقت دیگر هدف،مادیات بود و نه خود را درگیر کلمه ای با مضمون "معنویت" کردن که این روزها معنا گرایی یک تشخص محسوب میشود!و چقدر بد است که خود ندانی و به تو بفهمانند تمام چیزهایی را که میتوانستی خود روزی بفهمی!روزهای من و تمام عناصر این دقایق،خالق این افکار متخاصم بودند که چگونه به ذهن من خطور کردند و بر لحظات بی گناه و معصوم من خیمه زدند تا همیشه از صفحه خاطراتم محو نشوند.از دنیا و آدمهایش ملتمسانه نمی خواهم مرا یاری دهند،از آنها میخواهم که مرا به حال خود گذارند تا خود چاره ای همسان با فکر و روحم بیابم.خود نیز قانون خود را وضع خواهم کرد ،قانونی متناسب با روحیات من،با دنیای کوچک خود ساخته ی من و با نوع نگرش من به هستی.
-- ذهن من تراوشی خواهد داشت که تنها یک نفر از رحمت آن تراوش باران گونه سود خواهد برد و آن خود من خواهم بود...
نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

31 Jul 2006,2:40 AM

خلسه...

باز هم خسته تر از هميشه رو به خانه،منتظر مترو...و سوار شدن من...فکر تمام لحظه هايي که بر من گذشت.و از طرفي فکرهايي تازه تر و شايد هم تکراري براي فرداي من؛مردي مسن در مقابلم،و خيره شدن به تمام نقشهاي برجسته اي که روي صورتش ايجاد شده بود و درک وجود و جواني و آنچه بر او گذشته تنها در يک لحظه...مادري آن طرف که تمام وقتش را با فرزند زيبايش سپري ميکرد...آنطرف تر جواني که سرش را بالا گرفته تنها به سقف چشم دوخته بود...همه آنجا بودند،همه با هزاران فکر و تشويش...اما لحظه اي بعد ديگر کسي را نديدم،کسي توجه مرا جلب نميکرد و تنها وجود من سنگيني ميکرد!انگار تمام وجودم مملو از حسي غريب بود که تا آن روز تجربه نکرده بودم.از طرفي حسي زيبا و من دلگير از آنکه هر چيزي لحظه اي تمام خواهد شد،و از طرفي ديگر خوشحال از تجربه اي تازه در زندگي ام.انگار که مترو حرکت نميکرد و مسير،ديگر آن مسير سابق نبود.نه مي توانستم به خود بيايم و نه مي توانستم به اين وضع عادت کنم.ديگر نه فکر فردا را داشتم و نه فکرهاي پوسيده ي امروز تمام شده را.چقدر سخت بود که حتي لحظه اي نتوانستم آن لحظات را توجيه کنم و درک روشني از آن احساس داشته باشم،سخت بود برايم فکر فردايي که خواهد آمد و من نمي توانستم اين لحظات را براي کسي شرح کنم...خلسه...شايد نبايد برخی لحظات را براي کسي شرح داد تا اگر آن فرد روزي تجربه تو را داشت ،نگويد که "همه دارند،همه  اين حس را دارند!من هم داشته ام." جمله اي که هيچ وقت نتوانستم با آن کنار بيايم. مدتي بعد از اين همه فکر...صداي گريه ي کودکي را شنيدم و به خود آمدم و نفسي عميق از نهادم برخاست...مادر کودک به خواب رفته بود.و کودک که مادر را تنها با بيداريش مي شناسد،مي ترسید... او تنها خواب را از آن خودش ميداند و نه مادرش،چرا که تا اين لحظه خواب را در چشمان مادرش نديده است!و آنطرف تر مرد جواني که سرش را به پايين انداخته و خوابيده است.
-- و آن لحظه خلسه ي من بود...
نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

29 Jul 2006,10:9 AM

زمان...

ساعت را نگاه ميکنم،زماني نيست که من مي خواهم!عقربه را تکان مي دهم... چقدر خودخواهم!اما...زمانه خواسته است که اينگونه باشم نه خدا را از ياد برده ام و نه بندگان کوچکش را.چه خواهد شد بر شما اگر لحظه اي زمان را از دست رفته ببينيد...بد نخواهد شد،نه آنست که لحظه اي قدر آن را بيشتر خواهيد دانست.آنقدر زمان را وقف مکاني خاص کرديد تا کليشه تر شود و خسته کننده تر از هر چيز ممکن در اين دنيا.درست مانند من؛دوگانه هاي زندگي ام فراوانند چنان که نميدانم کدام راه من است...کاش چهار راه داشتم تا اگر اشتباهي مرتکب میشدم، خود را سرزنش  نميکردم. و حالا عقربه هاي زمانم را ترد و سست ميبينم، طوری که ديگر حق ريسک تغييري ديگر را ندارم!آري بايد با همين ساخت، با همين زمان،با همین عقربه ها و با همین شروع آنچنان که با سرنوشت خود ساختم؛همين زمان را پيش ميگيرم و با آن به اوج مي روم،مانند کودکي که تازه متولد شده و از اين تغيير ناگهاني نگران و گريان،و مدتي بعد...شاد و مسرور به بازي زندگي ادامه خواهم داد...
-- زمان بی گناه است در این سرنوشت خودساخته ی من؛ گناهکار اصلی خود من خواهم بود. اگر بایستد خواهد مرد و اگر زندگی کند من خواهم مرد.ولی میدانم که او هم روزی خواهد مرد و آن روز،مرگ دنیاست،روزی که برای من زیبایی هایش قطعا" بیشتر خواهد بود...
نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

26 Jul 2006,4:28 PM

سرآمد...

تنها براي روزي پيش مي روم كه آن روز سرآمد تمام روزهاي من باشد و خود بدانم كه ديگر وجودم هيچ ضرورتي نخواهد داشت.قطعاً زيبا خواهد بود اينگونه كه من درك كردم و دور نخواهد بود از تيررس ذهنم.اما ذهن من تا حدي جلو خواهد رفت و ديگر امور را بر دوش دگر اعضا و جوارح خواهد گذاشت به طوريكه همه شريك باشند.فكر اينكه به آن روز برسم و ديگر كاري نباشد كه آن را عملي كنم، رويايي خواهد بود اما ديگر وقت آن نيست كه با فكرهايم خود را شاد ببينيم و ارضا به همان روياهاي دست نيافتني به زندگي ادامه دهم.من خواهم رفت اما با چه كوله باري...چگونه خواهم گفت من همانم كه وقتي در اين دنياي خاكي پا گذاشتم، با شيرين كاري هايم به خود مي باليدي درست مانند پدر براي فرزند خردسالش.و اينك بخواهم با وجود الطاف تو قدم در ره گمراهان گذارم.چقدر پست خواهم بود روزي كه تو را اميدوار به زيبا شدنم ببينم و باز هم ناديده بگويم هنوز براي برگشت جا دارم!! كسي هست كه به من بگويد چقدر ديگر زمانم باقيست...سرآمد...
اما خوب كه فكر ميكنم، همين كه به من حق حيات دادي خود لطفي ست بس بزرگ.تو مجبور به اين نيستي كه با وجود اين همه لطف ،هرچه بگويم گوش بدهي.خود را در لحظه‌اي تصور ميكنم كه اگر گدايي دست به سوي من دراز كند،مي توانم كمكي نكنم چون مجبور به انجامش نيستم وحتي اگر كمك كردم و او ناراضي از اين كمك شد،ميتوانم كمك خود را پس بگيرم و بگويم اين هم از سر تو زياد است.
-- به سرآمد خود مي انديشم...آري اين هم از لطف و عظمت توست كه براي من سرآمدي قرار دادي تا روزي اميدوار به رهايي از اين جهنم بهشت نما،به اصل خود باز گردم.
نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

25 Jul 2006,12:36 PM

راه را اشاره ميكنم...

چگونه خواهم بود در تنگناي انظار كساني كه مرا به ديد هر آنچه مي خواهند به تصوير مي كشند.نه خود اين را مي دانم و نه آنها مرا مي دانند و آنطور حساب باز مي كنند كه حتي با و جود سياهترين كارنامه‌ي زندگيم،در روز حساب شايسته‌ي من نخواهد بود اين همه ظلم نگاه.اي مردم كه مرا با ناز نگاهتان پرورانديد و آنگاه كه بزرگتر شدم اين پرورده‌ي آشنا را به هزاران طعن و لعن و كسر شأن آراسته كرديد.مگر نه اين بود كه نگاه هايتان طعم و بوي بي محلي ميداد!؟ من همان بي محلي را خواهانم نه كم و نه بيشتر!راضي به همان خواهم ماند.روزگاري خواهد آمد كه همان نيز غنيمت شمريد كه همان بس كساني ديگر با شما كنند.
-- راه را اشاره ميكنم... اما نه براي كسي بلكه براي خودم كه اگر روزي راه را نيك ديدم، به خود ببالم كه خود راهنماي خود بوده‌ ام و دست به سوي آن تنگ نظران دراز نكرده ام.
نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

23 Jul 2006,12:49 PM

تنها باش و وسيـــــع

شروعي روشن و تنها تفكر به اين مهم، اين روزها همه وجودم را در بند خود كرده است.چقدر نا توان جلوه ميكنم اگر برايت بگويم: تنها نقطه‌ي اوج زندگي‌ام شروع يك سقوطي آشفته و ناگهاني بود و من اين سقوط پنهان را به هزارها هزار پرواز پوچ و بي هدف و اشكار ترجيح ميدهم.
اگر بگويم خدايي هست آنجا روي يك بلندي بي حد،تو هم او را حس خواهي كرد اما اين را نخواهم گفت به تو تا خدايم كه تنها يار من است از آن من بماند!در اوج بي نشاني و ناشناسي،تنها ولي وسيــــع  به زندگي پايبند خواهم ماند و آنطور خواهم بود كه آنطور ميخواهد. و خواهم
خواست از او كه از من بگيرد هر آنچه را كه او را از من ميگيرد.
ناشناسي از آن من است همين كافي كه او مرا ميشناسد...
نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

22 Jul 2006,1:12 AM

Hello World!!

اولين مطلب رو پست ميكنم!
راستي لازمه كه كمي از حرفه‌م بدونيد!من طراح گرافيك و عكاس هستم.البته تو اين وبلاگ همه رقمه پر ميكنم!!

Hello World!

نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

 برداشت از متون با قيد منبع بلامانع است