
9 Aug 2009,2:19 AM
پاك بمان...
دوردستی های زمان که هر آنچه خوبی بود از آن دوری بود!
نیک به آن دوران بیاندیش ای حوری امروز!
به چه روی نگاه داشتی حرمت آن راه و طریق نیاکان آریائی ات را که هرچه داری در این زمان نه پندار که ارث است و برگرفته از آن روح قدیس...
حرمتت بالاست ای لیلای قبیله های پر آبروی...سر به فوق فرا نمی بردی مگر به شکرانه ی ارباب نیک نیتت...که تو را خواستار پاکی است و هرگز روا نمی دارد تو را به آنچه میداند بد است...
تو را پوشیده می خواهد، تو را فرشته میخواند...اگر به تاراج دادن جسم و عرضه کردن روحت به دیدار و کردار بی غیرتان و نامردان زمان طریقت توست، خود را از آن خدایت مبین که هرگز این ناسپاسی ات را
فراموش نخواهد کرد چونان پدری دلسوز که نمیخواهد ناموس اش را فرزندش را پاره ی تنش را به سخره گیرند و بازیچه ی چشمان هیز فرومایگانی شود که بویی از مردانگش نبرده اند...
اگر حسی که درون ذهنت پروراندی و آزادی نامیدی اش،تنها هدف توست، خود را ایرانی مخوان که دختر ایرانی بودن همانا ایده الی است که فاطمه بودن می نامندش...
-- یادت باشد که عیان خواهد شد رسوایی آن کوردلانی که زیبایی تو را تنها در جسم لطیف و پاکت جستجو میکنند و نه ارزش و مقامت که نزد خدا فاطمه ای دیگر میتوانی باشی...
5 Mar 2009,8:59 PM
مسكوت...

شايد سنگ باشد آن تصور تشبيه تو، از دل پر درد من...اما بدان كه اگر به وقت ديدنت، سر فرود مي آورم، ميخواهم كه سنگ فرشهاي خيابان زير پايم شاهدم باشند، شاهد متانت چشمانم...نه نفرتي كه برداشت شده از ذهن ساده ي توست!
آري...همين سادگي ات است كه روزها و شبها دلم را با افكار تو مي رقصاند!
فكري شايد آشفته، شايد بيهوده...
آنقدر می خندیدم و شاد بودم که نمی توانستی خطوط لطیف عشق را در چهره ام بيابي و نگاهت به خنده هایم معطوف بود. اما حالا تصوير من با چهر ه ای مسکوت در اختیار توست ، تو را تنها میگذارم تا خلوتت را ناخواسته آشوب نسازم...
-- چه شاد كند ترا و چه غمگين، باز هم مي مانم...در آن خيابان! در آن انتظار... در انتظار نديدنت به وقت از دور ديدن تو و به وقت گذشتني سرد از كنار آنچه مي توانست روزي به من تعلق داشته باشد...
18 Feb 2009,0:25 AM
شروعي دوباره براي بودن... براي ماندن
مي دانم كه مدتي از نبودم ميگذرد!از تمام روزهايي كه ننوشتم دلگيرم...
گرچه ميدانم خيلي ها رفتند و ديگر ننوشتند و من نيز چه نزديك به سرنوشت آنان!اگر بگويم دغدغه ي كاري و زندگي فردي ام تنها سبب بودند، بي انصافي است!
اما آمدم.تا ناشناسي فراموش نشود هرگز! لا اقل براي كساني كه تا به لبه ي رسيدن به آن رفتند و ماندن و كساني هم بازگشتند اما من آمدم تا به آنهايي كه هنوز هم در آنجا هستند بگويم كه هستم.
خدواند ياري كند، مي نويسم...
4 Jul 2008,10:51 AM
به یــــاد آینده...
به فکر می روم... به یـــاد آینده!
به سفری کوتاه در میان اتاقک های ذهنم...شاید شب گذشته اتاقکی را نگشته باشم!همه ی اتاقک ها شبیه به یکدیگرند و من نمی خواهم ریسک کنم!اما مجبورم چون چاره ای به جز به فکر فرو برن خویش ندارم!حال چه خوب باشد سرانجامش و چه بد.هر دو به نوعی لذت بخش اند!نه..! اینگونه نمی شود فکر کرد،دستگاه پخش خود را می آورم و گوشی هایش را در گوش می گذارم و یک آهنگ بدون خواننده...صدایش را کم میکنم.خب فکر میکنم دیگر همه چیز هست و تنها لازم است که فکر کنم! اما...اما نه..یک چیز دیگر مانده است...آری،پتو را روی خود نکشیده ام!!یک پتوی نازک و نرم.آرام آرام چشمانم را می بندم و به این می اندیشم که به چه فکر کنم!آری درست است،یافتم!به قرار فردا صبح فکر میکنم،آری آری همین خوب است.خب..شروع میکنم...قراری که..صبر کن! خدای من! ساعت ۳:۳۰ صبح است و من ساعت ۷ صبح قرار دارم!خب فکر مینم بخوابم خیلی بهتر است.اصلا" یک کار دیگر میکنم،فردا شب همین اتاقک را علامت میزنم!آری، این فکر را برای فردا شب میگذارم!
به یاد گذشته...
-- این است که خود را در می یابیم زمانی که به گمان خویش به پایان می رسیم! آنوقت است که گذشته شیرین تر برایمان جلوه خواهد کرد حتی اگر پر از درد باشد...این بزرگترین مصیبت خواهد بود!
16 Feb 2008,0:33 AM
استحـــــاله...

خداونــدا،به شوق لذتی گنگ بی گدار به آب زدم!به سوی سوسویی از تاریکی... که سخت است گم کردنش در آن موج نـــور.. و چه دردی است که پلک میزنم و بارها و بارهـــا خود را فریب آن میدهم که خوابم ولی خیر... به مانند خواب بعد از قصه، چه سخت است که خود را به خواب زنم و چشم بر حال وقت بپوشانم و دیگر از خود هیچ مپرسم که لحظه ی شروع کدامین حادثه است و قصه چه شد!
-- استحــاله، نیک نیست! اما شاید آن باورهای غلط به تلنگری از جنس خویش نیاز داشته باشند تا به تخاصمی عظیـم برخیزند و به نوعی دچار استدارج گشته و به خود آینــــد و یا بارها مضروب پستی گردند تا شاید از آن میـان باوری کوچک اما درست خلق شود! و آن استحاله است.این قراردادیست ریاضی وار...
20 Jan 2008,11:25 PM
محــــــرم...
وقت محرم که می شد،پیرهن سیاه تنم میکرد...
یاحســــین
21 Nov 2007,10:54 PM
ای رفیق...
در عجبم که در فراقت هرگز دستم به قلم نرفت و چیزی از دلتنگی هایم بوسه ی قلم بر کاغذ را فراهم نساخت!سزاوارم نبود این بی خبری و دوری از تو ای یار و یاور همیشگی کودکی ام
10 سال تو را ندیدم...در افکارم چهره ی نمکین تو آنچنان سوز را در قلبم فزونی میداد که دیگر فراموش میکردم آن چهره ی شیرین کودکی ات را به وقت لبخند هایت!
نمیدانم که دیگر چه بگویم از دل خویش که اینگونه بر می آید از آن...
خداوند را شکر میکنم و این امید را در دلم می پرورانم تا بمانم نه فقط برای ماندن بلکه برای رفاقتمان...
جواد،دیدنت بزرگترین اتفاق زندگی ام تا به الان بود.
22 Oct 2007,10:26 PM
تشویشگر ذهنم...
-- خوش به آن خيال مباش که روزي تو را ساقي بخوانم و محفل کوچکم را تنها گردون به خدمتت واگذارم!
خدا با من است...خرده روزي است که او شيخ محفل است و من او را نگه خواهم داشت.
22 Sep 2007,11:54 PM
نادم به نداي ناسزاي نفس...
اين است شروع تلخ اين نامه چه بسا از ابتداي آن نيست:
با تو چه بسيار صحبتها داشتم!چه بسيار گوش به حرفهايت،كارگر به كارهايت...به نوعي در دام سياه تو گرفتار شدم و ناخواسته به ستايش تو برخاستم!واي بر من...چگونه خامت شدم...اين حرف من است،اگر تمام اين ساليان عمرم به جاي هم صحبت شدن با تو،با خدايم به صحبت مي نشستم حالم چه بسيار توفيق داشت و نادم به نداي نفس خويش نبودم...
20 Aug 2007,12:18 PM
هم قبيله ...

ساليان درازيست كه در بند خويش نميخواهم بمانم و نسازم جانوري آدم نما از خويش و خود را رها كنم،كه اين قطعا" بهترين مسير من خواهد بود!چشمه ي هميشه زلال و سرد كنار جوي فراموش شده ي تنگه ي كوچك گوشه ي باغ غريبه،كم از سايبان سرد يار آشنا و همراهم،نداشت!!
شايد من مسير را دور رفته ام!
به سراپرده ي راز نمي روم،اين رسم راز نگاهداري يك مرد نخواهد بود!خود را بي گناه نميبينم،اما مي بخشم خويشتن را تا باز رهم از بند تاريكي نيمه ي كج ذهن خويش،تا ديگر راهي بسوي منزلگه تار اندود يار نداشته باشم!اين خوب خواهد بود!
اي هم قبيله ي فراموش شده ي من،ياد گنگت گرامي!اگر بعد از آن روزگاران،الان تو را مينويسم،بدان كه گذشته را گذشته ام و جوهر قلم اين متن،تنها زاييده ي كورسويي بود كه شبانگاه به ذهنم درخشيد و حال ديگر خاموش است...
-- قلم را كنار ميگذارم،حرفها زياد است... به درد انگشتان خويش مي انديشم!
22 Jul 2007,5:3 PM
یکسالگی وبلاگ!
10 Jun 2007,11:52 PM
امید...
24 May 2007,1:26 PM
تشویش...

نمیدانم چه میخواهم بگویم!به ته خط شاید رسیده باشم،اما به تردید نه!تردید،مغذی تشویش و سم یقین است.خراب و گیج و گمراه به تاوان راهیابی های غلط!آسان نیافته ام تو را که این چنین ببازم خود را!شاید بتوانم به خود بار دیگر فرصتی دهم،دنیا هنوز زنده است و منتظر به سخره گرفتنش توسط من!
تا تسخیر او،راهی به سوی تکریم آخرتم گردد.
-- اگر این دنیا راهی برای ستایش توست،آنرا فدایت خواهم ساخت.و اگر راهی برای غیر توست،آنرا می فروشم.شاید فروشش،انعامی داشته باشد که توشه ی سفرم فراهم کند و من را خواسته مسافر مسیر منزلم کند.
14 May 2007,0:12 AM
شروع...
راستش چیزی برای گفتن ندارم یا شاید باشد اما در این مقطع از زمان بی حرف مانده ام!کلا" تابع اصول خاص زمانی نیستم و خود را اسیر ضوابط نمیکنم و نخواهم کرد،اینطور راحتم.شاید دلیل این بی توجهی به زمان و ضابطه ها نوعی خودخواهی باشد.اما خودخواهی گاهی اوقات خوب جلوه می کند و احساس خوبی به انسان می دهد.همانطور که من از این حس خوب لذت میبرم،اما نا تا قدر تکبـــــر!
-- دیروز در اینجا می نوشتم و امروز،روز دوم نوشتن من است.راضی ام...
23 Jan 2007,0:17 AM
محرم...
30 Dec 2006,1:15 AM
کاش...
-- ظلم را به تقدير فروختم و وي نيز آن را بار ديگر به جانم فروخت...اين تقدير من است،با آن ميسازم قبل از اينکه به او اجازه ي سازش با ساز خوش نوايش را با خويش دهم...
"چند وقتی بود که به دلایلی تاخیر زیادی در به روز کردن این وبلاگ داشتم،ان شاءالله خدا توفیقی بدهد تا ار این به بعد کوتاهی نکنم."
29 Nov 2006,10:55 PM
مختار به خوف...
خداوند زنده نگه شان دارد آنان را تا فرصت به برگشتشان بماند و ديگر افسوس سر به ناقوس ندهند و اينگونه صداي ندامتشان، جهانيان نشنوند...آبرويي دارند!روزي براي تن کوچکشان فرمانروايي بودند و اختيار تام بر اعضا و جوارحشان، خود عاملي بس غرور انگيز بود.و زاييده ي تکبرشان که گناه نمي دانستند اين حس زيباي سير نشدني را!غرور...لحظه اي تامل در اين باره کافيست...اشکال در کجاست...
به روزگار کودکي و حتي نوجواني ام باز ميگردم...چه انتظاري از خويشتن...تا پختگان هستند و چه لزومي بر تحريک ذهن خويش!...خدا را آنچنان توصيف و تعريف کردند که تا اين زمان هنوز دغدغه ي ذهن است اين باور غلط و کهنه و اين رسوب مانده بر ديواره ي ذهن هنوز برجاست!اگر به نماز ايستادم و به چيزي فکرم،گوشم،چشمم منحرف شد، ديگر جهنم جاي من است!اگرقرآن خواندم و فتحه کسره اي به ناگاه و شايد به اقتضاي نور کم چشمانم و يا حتي به اقتضاي سواد نالازمم تغيير کرد،ديگر جهنم جاي من است!چه بايد گفت...ديگر چه انتظاري از کودکانمان خواهيم داشت...خدا را بد تعريف کرده ايم...
دوست ماست قبل از آنکه ارباب غضب کرده ي گناهان و خطاهاي ما باشد...
تضادي در پيش راهمان است که دليلش مختار بودن است و بس! "اين اختيار چه بود که بد استفاده کرديم..."مي ترسد از خداي خويش...از بهشت و جهنم تنها جهنم جاي اوست!و افسوس براي بزرگان که خضوع به ظاهر خاکي شان،آنان را مجاب به بيان "جهنم جاي ماست" کرده است!باز هم نيمه خالي ليوان...مي ترسد...دست و پايش از براي هرچيز و هرکس مي لرزد،خود را در برابر هر پيشنهادي بدون تحقيق مي بازد!و اينگونه جهنم دنيوي اش را با دستان کوچکش مي سازد!
حال بزرگتر شده است...ترس مانند کابوس وجودش را فراگرفته...و حال ديگر ترس برادر مرگ نيست! برادر جور است...به لج افتادنش ديدني است با خدايي که هيچ وقت بي محبتي در حقش نکرده است...
و حال خدا با او چه کند...با بزرگانش چه کند...
-- او مختار به خوف است و روزي مجاب به شکر خواهد شد.اين اقتضاي تدبير اوست...
25 Oct 2006,4:28 AM
زمین خورده ی خویشم...
خموشي ماندي و به اين سادگي دستت رو شد!خود را گم کرده اي...يا جايگاهت به حد و اندازه ات نيست...که اينگونه بي گدار به آب زدي و خام و جاهل بزم هو راه انداختي...الله اکبر...آتشت زد اين واژه ي آشناي روي زبانم...آري من خامم!و مفتخر به جاهل ماندن در محضر ميهمانان بي صفتت...حالم از وجودم به هم مي خورد،وقتي حتي فکرش را ميکنم که تو مامور گمراهي ام شدي...تو که حتي لايق اين نيز نبودي!برو...خوب میدانم که به خیال خامت،نانشان می دهی آن گرسنگان بدخت محفلت را!مثال سگهای دست آموز تو که نان بیشتر بدهی،تو را بیشتر خدا میدانند و طاعتت میکنند فراتر از خدایشان!به تو وفادارند،این خصلت سگ است...حال برو به آن سگهاي محفلت که آنگونه ميانشان جولان ميدادي بگو،که سالها پي مست کردنم با مي خويش گشتي و غافل بودي که هر زمان شراب خود برايم ريختي،جام آن آشنا بود و نشانه اي بر آن بود و تشخيص اش ساده و من به ناداني ات ميخنديدم...تو خود قبل از من مست بودي و خنده ام در نيافتي!به خيالت که من همان کودک معصومم...برو بگو که شکست خورده اي بيش نبودي...-- من همان درب مي خانه مست بودم،تو خود غافل بودي...
26 Sep 2006,4:28 PM
گاوبندی...
نه...نه خدايا،نه اين واقعيت حال من است!اين ديگر گاوبندي با آن که از درگاهت راندي قطعا" نخواهد بود...مي گويي ثابت کنم،چه را ثابت کنم...بدبختي خود را،آوارگي ام را در جايي که همه آشنايند،يا
خوار و پوچ شدنم را درست در حالي که اشرف مخلوقاتم...نيازي نيست،ظاهر گواه بر حق است...نميتوانم،چرا که تو خود مهد اثباتي...ديگر با آن به ظاهر زيباخواه دل پسند،تباني نخواهم کرد،تو خداي مني...اگر به اين باشد با تو خواهم بود تا آن لکه ي ننگ را از سرنوشتم پاک کني...با تو چه کردم...کمک کن که تا مسخ به موجوداتي پست از عالمت نشوم و بيش از اين افسوس کِرده هايم مرا پير و فرتوت نسازد...بگذار در همين جواني خواهانت گردم که بسيار پر رمقم براي هر امتحان...خداوندا بابت شک و ترديدت به اين بنده ي خوار و ناچيز حق به توست...حق،تويي و تام الاختيار روح و وجودم...ارباب من کاش دستور قتلش ميدادي،تشنه به سويت بازمي گردم...خداي من اي اميدبخش لحظه هاي بي قراري ام و اي همراز سحرهاي زيباي عاشقي ام...مرا فراموش نکن...تو هماني که به خلقتم افتخار کردي،مرا با روح خود بسرشتي...روح تو در من است و من چگونه امانت داري بودم...واي بر من...
-- شوق کردم از لذت داشتنت و اين غصه ي ناتمام من،نيست و نابود گشت...وحالا ديگر به کسي نيازي نخواهم داشت تا تو هستي و کاش زودتر مي رسيدم...
""دو روزی ست که از این ماه زیبا میگذرد،و عشق سراسر وجودم را گرفته...تا آخر ماه وقت زیاد است،امیدوارم...
7 Sep 2006,11:39 PM
مهدی جان،میلاد با سعادتت بر همه مسلمانان مبارک باد

يا مهدي...اي گل نرگس،اي ناجي عالم بشريت،ديگر آن افکار سياسي و خشک را خريداري نيست!ديگر اميدي به آن افکار و اصولهاي تکراري نخواهد بود و مردم ديگر دل به آن حرفها نمي بندند!تنها تو را ميخواهند...تو که آرامش قلبي و تو که تنها منجي اين مردمان بي گناه و بي پناه و بي سلاح هستي و تو که تنها پرچم دار اين ميداني...خداوند تو را براي ما نگه دارد و ظهورت را چراغي بر آسمان تيره ي روزگارمان سازد...از زمان فرجت هيچ نميدانم و تنها خدا ميداند و بس،اما خوب ميدانم که روز به روز نياز به تو بيشتر مي شود و دستهاي بيشتري بسوي خداي تو بلند ميشوند تا زمان ظهورت فرابرسد...هنوز هم منجي بر اين عالم وجود دارد،بيشتر اميدوارم.
آرماگدون زمانمان را تو محقق کن...از جنگ ميگريزيم،اما آن ميدان عظيم خواستگاه همه ي ما منتظران است...
ميلاد شيرينت را به خدايت،به خودت،به خاندان بزرگت و به عاشقانت تبريک ميگويم.
الهم عجل لولیک الفرج...
3 Sep 2006,2:14 AM
خودساخته هایم...
خودشان،دردشان به اندازه ي کافي زياد هست و مشغله مشغولشان کرده و وقتشان پر است!و ديگر وقت رسيدن به اين افکار را ندارند!آزادند...البته دربند غفلت!اما برداشت ها متفاوتند از اين موضوع که چرا تنها به فکر حال هستم و کاري به جا و مکاني خاص ندارم!برداشت اصلي اين خواهد بود که قانعم و نه قناعت به بضاعت!خير!قانعم به آنچه که هستم و نه آنچه که دارم چون بيش از اين نخواهم بود،اما بيش از اين خواهم داشت...خدا نيستم و نخواهم بود،اما ميتوانم خدايي زندگي کنم و افکار او در سر داشته باشم... اين است که دارايي ام از لحاظ افکار سر به فلک خواهد کشيد،خوب استفاده ميکنم...گاهي يک حادثه ي غير منتظره،به عمر حکومتي که جاوداني جلوه ميکند پايان ميدهد...حکومتي که در ذهن برجاست و حکومتي شايد تيره تر از آنچه که به فکرخطور کند!و آن حادثه،تنها تفکري ساده ميتواند باشد...انساني بزدل نيستم که در ذهن خود دوزخي بيافرينم و دشمنان خود را در آن جاي دهم و با کینه آنها را در دوزخ خیالی خویش بسوزانم! و بدبخت هم نيستم که از بدبختي هايم براي خويش نبوغي بسازم...آفريدن دنيايي به ضرورت دنياي واقعي،که خالقش خود من باشم و کسي باشم در آن که اينجا نيستم!این تنها هدف است.در فکر ساخت آن دنيا خواهم بود که اگر روزي به سعادت فکر کردم، اميد ببندم که آن را تنها در دنياي خود ساخته ي خويش،پيدا کنم...
-- و آرزويي که برايم تا پايان عمر خواهد ماند،ساختن آن دنيا و رفتن به آنجا است...و من نيز وفادار به آن خواهم ماند تا هميشه حقيقت وجودي خود را در آن دنيا جستجو کنم،دنيايي که همه چيز در آن زيباست و نه دور است و نه نزديک...و در آنجا ديگر سيرم از هر آنچه که در اينجا تشنه به داشتنش بودم!و با ذهني سير و کامل و البته سختي کشيده و با تجربه در اين دنيا،در آن جا مسير تکامل خود را خواهم يافت و مي روم به آنجا که ديگر پايان اين افکار و آغاز آسايش من است...
29 Aug 2006,2:56 AM
حرمت شیشه...
خدايت را فراموش نکن...نبينم لحظه اي شرک به او،راه به ظاهر درست تو باشد! نه...نه اينگونه نيست،او عادل است...خداي تو خداي من است و خداي همه ما...زيبا نگارمعصومم، چشمان تو ،نگاه تو ،اشک پاک تو،روزي غرق ميکند آن کوردلان از قبل پدر نداشته را و تو به آرزويت مي رسي...ميدانم..انتقام حق توست و ميخواهي قصاص کني همانگونه که برابر با ظلمشان است،اما پاک بمان و تنها خدايت را به ياد آر که او انتقامت را خواهد گرفت از تمام تيرگي ها و پستيهايي که گلهاي زيبايي مثل تو را چنين پرپر کردند...اگر خدا عادل نبود،بهشتي زيبا براي تو وعده نميداد...تو غرورت را نگهدار،چرا که تن تو اسير تيرگي شد نه روح پاک و غرور ساده ات...
-- گريه کن... و اعتماد نکن حتي به آنکه،زيبايي تو را به ظاهر خواستار است،شايد دشمن اصلي تو همان باشد...اشکت را خودت پاک کن...اجازه نده با تو بازي کنند،حرمتت بالاست و آبرويت ارثي از مردانگي پدرت،عطوفت مادرت،پاکي خواهرانت و غيرت برادران توست...
روز تولدت را به یاد آر،تولدی دیگر در پیش است...
24 Aug 2006,4:15 AM
نوستالژی شخصی...
پرستيدمت تنها از روي سنت تکراري پوچ گرايانه،بدون هيچ افزون و تشديدي بر اين همت که بسازم سنتي ديگر نه در باب کلي تنها براي خودم!تا شايد شناختم از تو کاملتر شود...اصلا" چه ذوق و سودي بر اصرار اين مهم که اين کارها براي چه...نه اينست که همگان ساختند و حال فکرشان سوق به هدفهاي ديگري است و من تنها در اين محيط از سخن خود را محصور کرده ام... که اين تفکر غلط،مهمترين نوستالژي شخصي زندگيم است...به نوعی دلتنگی آنچه که باید باشد و نیست ،که قطعا" روزي خود را از آن رها خواهم کرد.من،همگان نيستم و براي خود بالقوه و دلسوز خواهم بود!و پيش مي روم تا سلب تکرار،و پوچ ستيزي اين تفکر کهنه...
-- کار برقرار و روز آشکار و افکار در تکرار آن پندار که زيباست ديدار به دادار اما چه رو براي انکار که نيست او را سزاوار...
جور ديگر تو را بايد شناخت و پرستيد و از آن کهنه گرايي ها گريخت آنطور که ايدآل توست که قائميت بالذاتي و ذات من از توست...و من تنها از تو خدا بودن را دانستم که خدا،خداست و ديگر هيچ!و اين ساده نگري حق تو نبود.اين مسئله مدتهاست مرا مشغول کرده است...
21 Aug 2006,3:14 PM
ای محمد،عید برانگیختگی ات به رسالت الهی مبارک باد
برخیز...

و محمد(ص) آن آفتاب وحی الهی از غار حرا پایین آمد و کوه نور به کوهی از نور تبدیل شد...زمین به آن عظمت زیر پاه های استوار او توان صبر نداشت و لرزید...بت ها همه به ذراتی پست و ناچیز استحاله یافتند...و نور،نور محمد بود...تکبیر توحیدی او جهان و جهانیان را به رعشه در آورد و رخسار زیبایش ماه و حورشید را شرمگین ساخت...سراسر وجود او الهی بود و در رگهایش همه آیات الهی جریان داشت...ای محمد...بتاب،بر ما بتاب،بر ما بی گناهان بتاب که تاب عذاب و غضب خدا در وجود ما نیست.. تو خود از مایی مارا رها نکن...
عید برانگیختگی ات به رسالت الهی مبارک باد.
17 Aug 2006,1:33 AM
بزم صامت...
به روشنی می روم به جایی که مقصود است و خواست معبود و غم فرو می کشم از هستی خود تا بگویم که با تو شادم که تو محضر سروری.سلوک به سوی توست و پاک میکنم هرچه تیره است و خود میدانی برای توست و از آن توست فقدان دادن به عمر من اگر راه برای غیر توست و حال...لختی سکوت...کاملا" در پی تو به قرارگاه صورت نگار معبود خود شتابان سایه می گسترانم زیر لطف تو تا بگویم که خسته ام و خطا کاری صادق!
-- بسوزان هر چه سوزاند در من،مسیر گرم با تو بودن را و سرد کن آن آتش لذتی که مستان را فروخت،بی آبرو کرد آن قدح دستان و ساقی بخیل گشت از حیث آن و لذت به شک افتاد و می،بی اثر گشت در آن محفل روحانی تو. و شاد کن روی خود که من نیز تنها به آن شاد خواهم ماند. و این بزم صامتی در قلب من بود که زبان،سکوتی بس عجیب از آن ساخته بود...
12 Aug 2006,5:39 PM
دلیل وجود...
لحظه ای یاد تو کردم و یک عمر گذشت و حسرت آن لحظه بر روزگارم نشست.پیر شدم ،از عقل بریدم و دائم المست می ناب تو گشتم.گشت آن چرخ گردان زمانه نه از خواست من،خواست تو بود و حال دیگر چه بگویم از آن لحظه ی ناب که تو را داشتم و داشتنت مرحمی بود بر نداشتن های پر حسرت من...آخر چه کار دارم و چه سودی بر اصرار این تفکر که،که هستم،از چه هستم و روحم از چیست...نه اینست که دخالت در حکمتت جرمی است جبران ناپذیر...چقدر کودکانه...خود را گول می زنم و توجیح میکنم خود را به نادان ماندن!"دخالت در حکمت"... برای هر چیزی که وجودش لازم و نیاز من است،توجیهی غلط و گمراه کننده دارم و درست برای تیره کاریهایم منطقی ترین توجیه!!باید تو را شناخت و درک کرد تا رسید به سر منشا ثریای مقصود که همان است نقطه ی عطف تمام ناکام ماندگان این زمانه که نتوانستند برسند...و من میتوانم...
-- وسعتت را باید از کودکی پرسید که آنرا تا نهایت درک خود می سنجد...اگر قرار بر این بود که من نیز اثباتی ساده از تو داشته باشم و از حکمت تو آگاه،تو دیگر خدا نبودی!
7 Aug 2006,7:51 PM
اختناق...
--اختناق من تنها زائیده ی اندیشه ی محدود من بود و من بی خبر از آنچه بر من گذشت...
3 Aug 2006,7:25 PM
گذشته...
قطعا"همین است!باید فراموش کنم دیگر دیر است برای به فردا سپردن این مهم. گرچه گاهی اوقات به خود می بالم از به ذهن آوردنشان و برخی اوقات نیز آنها مرا به نهایت شرمندگی می رسانند طوریکه خود را آنقدر در آن روزها پست و خوار میبینم که از شدت غم به خود میخندم!تاوان چه چیز را باید بدهم که دیگر این روزها و این خاطرات خوب و بد را به گنگ سرایی دور و بی نشان بفرستم تا دیگر حتی روزی و لحظه ای سراغشان را از هیچ کس و هیچ چیز نخواهم.خود را اسیر فکرها و افکاری مسموم و خراب میدانم و حال که که هدف فراموش کردنشان است،امیدی خواهد بود باز هم برای خاطراتی دیگر و لحظاتی دیگر...چقدر از خود میترسم که میبینم این چنین با خاطرات بی گناهم رفتار میکنم با خاطراتی که مرا متولد کردند با خاطراتی که خود من آنها را زنده کردم،شخصیتی فعلی به من دادند که در آن روزها بالقوه ترین ایده آل های من بودند!خوشحالم...از همه چیز راضی ام و به همه چیز خوش بین و فراموش کردنشان را به قیمت از دست دادن روحم در دستور کار خود قرار نخواهم داد.همین نیز خود خاطره ای خواهد بود و من و تمام روزها و لحظات من خاطراتی هستند برای روزهای آتی من...
-- و مرگ خاطرات من،آمال خوشایند من قطعا" نخواهد بود.آنها را تنها به حال خود خواهم گذاشت و به تصویر نخواهم کشید آن روزگاران را برای نامحرمانی که تنها خوراکشان به باد دادن اسرار من خواهد بود...
1 Aug 2006,2:33 PM
ذهن سبز...
-- ذهن من تراوشی خواهد داشت که تنها یک نفر از رحمت آن تراوش باران گونه سود خواهد برد و آن خود من خواهم بود...
31 Jul 2006,2:40 AM
خلسه...
شايد نبايد برخی لحظات را براي کسي شرح داد تا اگر آن فرد روزي تجربه تو را داشت ،نگويد که "همه دارند،همه اين حس را دارند!من هم داشته ام." جمله اي که هيچ وقت نتوانستم با آن کنار بيايم. مدتي بعد از اين همه فکر...صداي گريه ي کودکي را شنيدم و به خود آمدم و نفسي عميق از نهادم برخاست...مادر کودک به خواب رفته بود.و کودک که مادر را تنها با بيداريش مي شناسد،مي ترسید... او تنها خواب را از آن خودش ميداند و نه مادرش،چرا که تا اين لحظه خواب را در چشمان مادرش نديده است!و آنطرف تر مرد جواني که سرش را به پايين انداخته و خوابيده است.-- و آن لحظه خلسه ي من بود...
29 Jul 2006,10:9 AM
زمان...
-- زمان بی گناه است در این سرنوشت خودساخته ی من؛ گناهکار اصلی خود من خواهم بود. اگر بایستد خواهد مرد و اگر زندگی کند من خواهم مرد.ولی میدانم که او هم روزی خواهد مرد و آن روز،مرگ دنیاست،روزی که برای من زیبایی هایش قطعا" بیشتر خواهد بود...
26 Jul 2006,4:28 PM
سرآمد...

اما خوب كه فكر ميكنم، همين كه به من حق حيات دادي خود لطفي ست بس بزرگ.تو مجبور به اين نيستي كه با وجود اين همه لطف ،هرچه بگويم گوش بدهي.خود را در لحظهاي تصور ميكنم كه اگر گدايي دست به سوي من دراز كند،مي توانم كمكي نكنم چون مجبور به انجامش نيستم وحتي اگر كمك كردم و او ناراضي از اين كمك شد،ميتوانم كمك خود را پس بگيرم و بگويم اين هم از سر تو زياد است.
-- به سرآمد خود مي انديشم...آري اين هم از لطف و عظمت توست كه براي من سرآمدي قرار دادي تا روزي اميدوار به رهايي از اين جهنم بهشت نما،به اصل خود باز گردم.
25 Jul 2006,12:36 PM
راه را اشاره ميكنم...
-- راه را اشاره ميكنم... اما نه براي كسي بلكه براي خودم كه اگر روزي راه را نيك ديدم، به خود ببالم كه خود راهنماي خود بوده ام و دست به سوي آن تنگ نظران دراز نكرده ام.
23 Jul 2006,12:49 PM
تنها باش و وسيـــــع
اگر بگويم خدايي هست آنجا روي يك بلندي بي حد،تو هم او را حس خواهي كرد اما اين را نخواهم گفت به تو تا خدايم كه تنها يار من است از آن من بماند!در اوج بي نشاني و ناشناسي،تنها ولي وسيــــع به زندگي پايبند خواهم ماند و آنطور خواهم بود كه آنطور ميخواهد.
و خواهم خواست از او كه از من بگيرد هر آنچه را كه او را از من ميگيرد.
ناشناسي از آن من است همين كافي كه او مرا ميشناسد...


