
22 Oct 2007,10:26 PM
تشویشگر ذهنم...
شکوه گر از کارزار ستم اندود شده در اين بي تقصيري خود و زمانم!و غرور که رها کرد مرا در آنچه خود کردم و از کرده شاد،و مسموم به باده اي که از تو به من نساخت...حال خراب است و نه مست از باده ي پر منت تو...اين شنيدن از من تو بگير تا روزي مرا مست و مسرور به خيال کودکانه ات نبيني!
-- خوش به آن خيال مباش که روزي تو را ساقي بخوانم و محفل کوچکم را تنها گردون به خدمتت واگذارم!
خدا با من است...خرده روزي است که او شيخ محفل است و من او را نگه خواهم داشت.
-- خوش به آن خيال مباش که روزي تو را ساقي بخوانم و محفل کوچکم را تنها گردون به خدمتت واگذارم!
خدا با من است...خرده روزي است که او شيخ محفل است و من او را نگه خواهم داشت.
