تبليغاتX
::Unknown Life!!

22 Sep 2007,11:54 PM

نادم به نداي ناسزاي نفس...

نميشوم از شدن هاي آنچه تو ميخواهي!ستودگي ات حماقت است،اي احمق خورد خرد!سادگي كارهايت نشان بي ثباتي توست.پايت را بيشتر از گليم خانه ي بي ميهمانت دراز نكن.لازم به درك والايي براي تو نيست.پستي! و هستي از آنچه كه ديگر روزي نيستي...نيستي ات باد اي عشق ستيز بي كس،اي به يغما برده ي قلب امثال من!يادم آيد كه حضورت در كنارم تلخي ميكرد كه به مزاجم حلاوت خاصي ميداد!چند روزي بيش نيست كه تلخي اش را حس ميكنم!حال كه من آمده ام روي زمين،حال كه پدرانم مرا از آن بهشت جاويد به زمين خشك و بي رگ آوردند،اين حق من است كه بار ديگر به جاي اصلي خويش برگردم...مرا به حال خود بگذار...
اين است شروع تلخ اين نامه چه بسا از ابتداي آن نيست:
با تو چه بسيار صحبتها داشتم!چه بسيار گوش به حرفهايت،كارگر به كارهايت...به نوعي در دام سياه تو گرفتار شدم و ناخواسته به ستايش تو برخاستم!واي بر من...چگونه خامت شدم...اين حرف من است،اگر تمام اين ساليان عمرم به جاي هم صحبت شدن با تو،با خدايم به صحبت مي نشستم حالم چه بسيار توفيق داشت و نادم به نداي نفس خويش نبودم...
نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

 برداشت از متون با قيد منبع بلامانع است