
20 Aug 2007,12:18 PM
هم قبيله ...
دردم از آفتاب گنگ سرد مزاج تابنده بر خشكي زمين دل خويش نخواهد بود.ساده زيستن در اين آب و خاك فرومايگي برايم نياورد،همراه شدنم با يار به ظاهر ياور،دليل مناسبي براي مغرور شدنم در بين اين همه مردمان ساده و از جنس خويش نخواهد بود!
ساليان درازيست كه در بند خويش نميخواهم بمانم و نسازم جانوري آدم نما از خويش و خود را رها كنم،كه اين قطعا" بهترين مسير من خواهد بود!چشمه ي هميشه زلال و سرد كنار جوي فراموش شده ي تنگه ي كوچك گوشه ي باغ غريبه،كم از سايبان سرد يار آشنا و همراهم،نداشت!!
شايد من مسير را دور رفته ام!
به سراپرده ي راز نمي روم،اين رسم راز نگاهداري يك مرد نخواهد بود!خود را بي گناه نميبينم،اما مي بخشم خويشتن را تا باز رهم از بند تاريكي نيمه ي كج ذهن خويش،تا ديگر راهي بسوي منزلگه تار اندود يار نداشته باشم!اين خوب خواهد بود!
اي هم قبيله ي فراموش شده ي من،ياد گنگت گرامي!اگر بعد از آن روزگاران،الان تو را مينويسم،بدان كه گذشته را گذشته ام و جوهر قلم اين متن،تنها زاييده ي كورسويي بود كه شبانگاه به ذهنم درخشيد و حال ديگر خاموش است...
-- قلم را كنار ميگذارم،حرفها زياد است... به درد انگشتان خويش مي انديشم!

ساليان درازيست كه در بند خويش نميخواهم بمانم و نسازم جانوري آدم نما از خويش و خود را رها كنم،كه اين قطعا" بهترين مسير من خواهد بود!چشمه ي هميشه زلال و سرد كنار جوي فراموش شده ي تنگه ي كوچك گوشه ي باغ غريبه،كم از سايبان سرد يار آشنا و همراهم،نداشت!!
شايد من مسير را دور رفته ام!
به سراپرده ي راز نمي روم،اين رسم راز نگاهداري يك مرد نخواهد بود!خود را بي گناه نميبينم،اما مي بخشم خويشتن را تا باز رهم از بند تاريكي نيمه ي كج ذهن خويش،تا ديگر راهي بسوي منزلگه تار اندود يار نداشته باشم!اين خوب خواهد بود!
اي هم قبيله ي فراموش شده ي من،ياد گنگت گرامي!اگر بعد از آن روزگاران،الان تو را مينويسم،بدان كه گذشته را گذشته ام و جوهر قلم اين متن،تنها زاييده ي كورسويي بود كه شبانگاه به ذهنم درخشيد و حال ديگر خاموش است...
-- قلم را كنار ميگذارم،حرفها زياد است... به درد انگشتان خويش مي انديشم!
