
10 Jun 2007,11:52 PM
امید...
24 May 2007,1:26 PM
تشویش...
بی تو آنچنان مانده ام که خود را دور از تمام دنیا میبینم.دور از همه...اینبار به خود نمی بالم،به توانایی هایم،به افکارم،به هیچ چیز از خود نمی بالم!همیشه ترس از انحراف به این مسیر را داشتم.در این جاده ی تاریک...اما دیگر امده ام و خود را دیگر نمیبینم دیگر تنها شده ام.همه هستند اما هنوز این حس تنهایی مرا رها نمیکند!غم،این واژه ی تاریک و سرد جزئی از وجودم گشته.بی سرور و غرور،بی هیچ آرزویی در این عالم می زیم.بی شوق ماندن،حتی دقیقه ای در این مکان از ذهن!مثالی میزنم تا فهمش برای خویش نیز راحتتر گردد...به جلوی آئینه میروم،اما کسی را نمیبینم!چون خود را نمیتوانم بپذیرم...حضورم،سنگینی خاصی بر وجودم دارد.اصولا" دیگر به ناکجا آباد رسیده ام،یا شاید به ته خط!شاید...
نمیدانم چه میخواهم بگویم!به ته خط شاید رسیده باشم،اما به تردید نه!تردید،مغذی تشویش و سم یقین است.خراب و گیج و گمراه به تاوان راهیابی های غلط!آسان نیافته ام تو را که این چنین ببازم خود را!شاید بتوانم به خود بار دیگر فرصتی دهم،دنیا هنوز زنده است و منتظر به سخره گرفتنش توسط من!
تا تسخیر او،راهی به سوی تکریم آخرتم گردد.
-- اگر این دنیا راهی برای ستایش توست،آنرا فدایت خواهم ساخت.و اگر راهی برای غیر توست،آنرا می فروشم.شاید فروشش،انعامی داشته باشد که توشه ی سفرم فراهم کند و من را خواسته مسافر مسیر منزلم کند.

نمیدانم چه میخواهم بگویم!به ته خط شاید رسیده باشم،اما به تردید نه!تردید،مغذی تشویش و سم یقین است.خراب و گیج و گمراه به تاوان راهیابی های غلط!آسان نیافته ام تو را که این چنین ببازم خود را!شاید بتوانم به خود بار دیگر فرصتی دهم،دنیا هنوز زنده است و منتظر به سخره گرفتنش توسط من!
تا تسخیر او،راهی به سوی تکریم آخرتم گردد.
-- اگر این دنیا راهی برای ستایش توست،آنرا فدایت خواهم ساخت.و اگر راهی برای غیر توست،آنرا می فروشم.شاید فروشش،انعامی داشته باشد که توشه ی سفرم فراهم کند و من را خواسته مسافر مسیر منزلم کند.
