تبليغاتX
::Unknown Life!!

26 Sep 2006,4:28 PM

گاوبندی...

به تکرار تيرگي هايم در اين روزهاي روشن اميد،مي پردازم،مرور کاري ساده است!! تا نشان دهم که چه آدم نالايقي هستم.که نتوانسته ام روشني ها را ببينم و از آن ناتيره گي ها شرمسار گردم... و نه اينکه حتي ذره افسوسي به اين حال و احوال خويش بخورم!خداوندا...تو را صدا مي زدم،مي پرستيدمت تنها براي روزهاي مبادا!غافل از اينکه تمام لحظاتم را مبادا کردي و خود در کار خويش ماندم!!خدايا ببين که چگونه بنده ي تو در اين منجلاب تنگ و تاريک تيره کاريهايش دست و پا مي زند...ببين که چگونه دست از پا درازتر و نااميد و نادم به درگاهت پناه آورده است...کمک کن...
نه...نه خدايا،نه اين واقعيت حال من است!اين ديگر گاوبندي با آن که از درگاهت راندي قطعا" نخواهد بود...مي گويي ثابت کنم،چه را ثابت کنم...بدبختي خود را،آوارگي ام را در جايي که همه آشنايند،يا
خوار و پوچ شدنم را درست در حالي که اشرف مخلوقاتم...نيازي نيست،ظاهر گواه بر حق است...نميتوانم،چرا که تو خود مهد اثباتي...ديگر با آن به ظاهر زيباخواه دل پسند،تباني نخواهم کرد،تو خداي مني...اگر به اين باشد با تو خواهم بود تا آن لکه ي ننگ را از سرنوشتم پاک کني...با تو چه کردم...کمک کن که تا مسخ به موجوداتي پست از عالمت نشوم و بيش از اين افسوس کِرده هايم مرا پير و فرتوت نسازد...بگذار در همين جواني خواهانت گردم که بسيار پر رمقم براي هر امتحان...خداوندا بابت شک و ترديدت به اين بنده ي خوار و ناچيز حق به توست...حق،تويي و تام الاختيار روح و وجودم...ارباب من کاش دستور قتلش ميدادي،تشنه به سويت بازمي گردم...خداي من اي اميدبخش لحظه هاي بي قراري ام و اي همراز سحرهاي زيباي عاشقي ام...مرا فراموش نکن...تو هماني که به خلقتم افتخار کردي،مرا با روح خود بسرشتي...روح تو در من است و من چگونه امانت داري بودم...واي بر من...
-- شوق کردم از لذت داشتنت و اين غصه ي ناتمام من،نيست و نابود گشت...وحالا ديگر به کسي نيازي نخواهم داشت تا تو هستي و کاش زودتر مي رسيدم...

""دو روزی ست که از این ماه زیبا میگذرد،و عشق سراسر وجودم را گرفته...تا آخر ماه وقت زیاد است،امیدوارم...

نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

 برداشت از متون با قيد منبع بلامانع است