تبليغاتX
::Unknown Life!!

7 Sep 2006,11:39 PM

مهدی جان،میلاد با سعادتت بر همه مسلمانان مبارک باد

دنيا مشغول است و هنوز راهي نيافته! از آينده ي خود خبري و اميدي نخواهد داشت،از صدقه سر کساني که مدعي به نظم بخشي به آن هستند!تنها خود را مشغول کرده اند و با کلمات بازي مي کنند و البته با مردماني بي گناه...با کساني که حتي روحشان از سياست نيز بي خبر است و تنها فکر و دغدغه شان کسب لقمه ناني براي زن و بچه شان است و ديگر هيچ...چقدر زجر ميکشن وقتي خود را با حرفهايي اميد بخش مانند گفتگوي تمدنها،اصلاحيت سازنده،ساخت جديدترين فناوري جنگي،هسته اي، رهايي از ابکراتيسم،رواج دوگما از روي عقايد شخصي حاد و عقايد تعصبي اصول گرايي ظاهري،مالکيت دمکراسي ،روشهای متعدد اصلاح طلبی،و به ظاهر ترويج ليبراليسم و...تا به کي...آن کودک گرسنه بي گناه چه ميخواهد...آن مرد زحمتکشي که از فرداي خود و خانواده اش صرفنظر کرده و تنها حال را مدنظر گرفته که تا فردا چه پيش آيد...دلش ميلرزد...او اين کلمات و دلخوشي ها را نميخواهد!فقط صلح را ميخواهد...و ميگويد جنگ را تمام کنيد...زماني به نتيجه مي رسيم که حرفمان را همگان بفهمند و کارمان را همگان بخرند...خود را ميبينيد!میلاد با سعادت منجی عالم بشریت،حضرت صاحب الزمان(عج) بر همه مسلمانان مبارک باد.
يا مهدي...اي گل نرگس،اي ناجي عالم بشريت،ديگر آن افکار سياسي و خشک را خريداري نيست!ديگر اميدي به آن افکار و اصولهاي تکراري نخواهد بود و مردم ديگر دل به آن حرفها نمي بندند!تنها تو را ميخواهند...تو که آرامش قلبي و تو که تنها منجي اين مردمان بي گناه و بي پناه و بي سلاح هستي و تو که تنها پرچم دار اين ميداني...خداوند تو را براي ما نگه دارد و ظهورت را چراغي بر آسمان تيره ي روزگارمان سازد...از زمان فرجت هيچ نميدانم و تنها خدا ميداند و بس،اما خوب ميدانم که روز به روز نياز به تو بيشتر مي شود و دستهاي بيشتري بسوي خداي تو بلند ميشوند تا زمان ظهورت فرابرسد...هنوز هم منجي بر اين عالم وجود دارد،بيشتر اميدوارم.
آرماگدون زمانمان را تو محقق کن...از جنگ ميگريزيم،اما آن ميدان عظيم خواستگاه همه ي ما منتظران است... 

ميلاد شيرينت را به خدايت،به خودت،به خاندان بزرگت و به عاشقانت تبريک ميگويم.
الهم عجل لولیک الفرج...

نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

3 Sep 2006,2:14 AM

خودساخته هایم...

هميشه يکي از آرزوهايم را نگه خواهم داشت تا تکيه گاهي رويايي براي من باشد،تکيه گاهي که روزي اگر پرسيدند براي چه زندگي ميکني،دليل من آن باشد!و اگر گفتند:چرا آنرا محقق نميکني،بتوانم بگويم که بي آن ديگربهانه اي براي زندگي نخواهم داشت...تا روز مرگ آرزوي من همراه من خواهد ماند و من شايد باز هم جسور به پايبندي آن باشم،چه بسا بعد از مرگ...از دنيايي که در آن زندگي ميکنم،راضي هستم و احتياجي ندارم که دنيايي ديگر را تصور کنم که در آن موجودات افسانه اي آرزوهايم را تکميل کنند...خوشبختي،به آن صورتي که همه وقت و همه روزه در اختيار من است،مرا را از چيزهاي شگفت انگيز ديگر برکنار مي دارد...نگرشی است ساده و نه زياد پيچيده!و ايده آلي ست براي خيلي از افراد که مي خواهند همه چيز را ساده نگاه کنند و نه عميق...چون در غير اينصورت ذهنشان درد ميگيرد!به قول
 خودشان،دردشان به اندازه ي کافي زياد هست و مشغله مشغولشان کرده و وقتشان پر است!و ديگر وقت رسيدن به اين افکار را ندارند!آزادند...البته دربند غفلت!اما برداشت ها متفاوتند از اين موضوع که چرا تنها به فکر حال هستم و کاري به جا و مکاني خاص ندارم!برداشت اصلي اين خواهد بود که قانعم و نه قناعت به بضاعت!خير!قانعم به آنچه که هستم و نه آنچه که دارم چون بيش از اين نخواهم بود،اما بيش از اين خواهم داشت...خدا نيستم و نخواهم بود،اما ميتوانم خدايي زندگي کنم و افکار او در سر داشته باشم... اين است که دارايي ام از لحاظ افکار سر به فلک خواهد کشيد،خوب استفاده ميکنم...گاهي يک حادثه ي غير منتظره،به عمر حکومتي که جاوداني جلوه ميکند پايان ميدهد...حکومتي که در ذهن برجاست و حکومتي شايد تيره تر از آنچه که به فکرخطور کند!و آن حادثه،تنها تفکري ساده ميتواند باشد...انساني بزدل نيستم که در ذهن خود دوزخي بيافرينم و دشمنان خود را در آن جاي دهم و با کینه آنها را در دوزخ خیالی خویش بسوزانم! و بدبخت هم نيستم که از بدبختي هايم براي خويش نبوغي بسازم...آفريدن دنيايي به ضرورت دنياي واقعي،که خالقش خود من باشم و کسي باشم در آن که اينجا نيستم!این تنها هدف است.در فکر ساخت آن دنيا خواهم بود که اگر روزي به سعادت فکر کردم، اميد ببندم که آن را تنها در دنياي خود ساخته ي خويش،پيدا کنم...
-- و آرزويي که برايم تا پايان عمر خواهد ماند،ساختن آن دنيا و رفتن به آنجا است...و من نيز وفادار به آن خواهم ماند تا هميشه حقيقت وجودي خود را در آن دنيا جستجو کنم،دنيايي که همه چيز در آن زيباست و نه دور است و نه نزديک...و در آنجا ديگر سيرم از هر آنچه که در اينجا تشنه به داشتنش بودم!و با ذهني سير و کامل و البته سختي کشيده و با تجربه در اين دنيا،در آن جا مسير تکامل خود را خواهم يافت و مي روم به آنجا که ديگر پايان اين افکار و آغاز آسايش من است...
نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

29 Aug 2006,2:56 AM

حرمت شیشه...

شب را به آخر نرسان!حرفت را همين حالا بگو،حرف تو حرف من است و حرف تمام بي گناهان ستم ديده که چگونه ظلم را باور کرده اند و ديگر محبت را برايشان آشنايي نيست...آري،شب وقت همين حرفهاست...روز براي تو تيرگي است! و شب تنها وقتي ست براي اشک ريختنت و ياد خدا کردنت که فراموش نميکند هرگز تو را...صداي تو گوشي را کر نخواهد کرد اما...درد تو کافيست تا روياها را پوچ نگارد. و ثابت کند که رويا،دروغ است همانگونه تو گفته اي،و من نيزميگويم "دروغ است!"...خرد شدي...مي دانم.درست اوج لذتت به نفرتي عميق مبدل گشت و همه منفور جلوه ميکنند در نگاه تو و حال تنها روياي تو رهايي از اين تيرگي هاست و نه بيشتر!چقدر دردناک است وقتي ميبينم تو اينقدر قانع هستي و تنها به سکوتي راضي...دل پر از درد است که اينگونه از آن بر مي آيد و سخن فراوان مي چکاند تنها براي آرامش تو و نه تکرار آن لحظات نه چندان کهنه!امروز تو شايد فرداي من باشد...بايد ميفهميدم که منظورت از سکوت پرمعنايت چيست!آري،تو خود ميداني که فردا يا ساعتي و لحظه اي ديگر اميدي داري براي مرگ...و نجات از اين همه جور و ستم که بر تو روا نبود اين نابرابري...نه مادري براي بوسه هاي قبل از خوابت و نه پدري براي آرامش شبهايت،نه برادري براي فخر فروشي به دوستانت و نه خواهري براي لجبازي هاي شيرينت...و سرنوشتت درست نقطه ي عطفي شد از روياي داشتنشان تا حقيقت موج طوفان نداشتنشان!از تو ميخواهم خدا را ياد کني...او تو را فراموش نخواهد کرد..دوستت دارد...گناهت چه بود...خدايت را فراموش نکن...نبينم لحظه اي شرک به او،راه به ظاهر درست تو باشد! نه...نه اينگونه نيست،او عادل است...خداي تو خداي من است و خداي همه ما...زيبا نگارمعصومم، چشمان تو ،نگاه تو ،اشک پاک تو،روزي غرق ميکند آن کوردلان از قبل پدر نداشته را و تو به آرزويت مي رسي...ميدانم..انتقام حق توست و ميخواهي قصاص کني همانگونه که برابر با ظلمشان است،اما پاک بمان و تنها خدايت را به ياد آر که او انتقامت را خواهد گرفت از تمام تيرگي ها و پستيهايي که گلهاي زيبايي مثل تو را چنين پرپر کردند...اگر خدا عادل نبود،بهشتي زيبا براي تو وعده نميداد...تو غرورت را نگهدار،چرا که تن تو اسير تيرگي شد نه روح پاک و غرور ساده ات...

-- گريه کن... و اعتماد نکن حتي به آنکه،زيبايي تو را به ظاهر خواستار است،شايد دشمن اصلي تو همان باشد...اشکت را خودت پاک کن...اجازه نده با تو بازي کنند،حرمتت بالاست و آبرويت ارثي از مردانگي پدرت،عطوفت مادرت،پاکي خواهرانت و غيرت برادران توست...
روز تولدت را به یاد آر،تولدی دیگر در پیش است...

نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

24 Aug 2006,4:15 AM

نوستالژی شخصی...

اصل همان هست که بود و من در پي آنچه که نيستم و نيست در وجودم!خسته از نگرشي تکراري...در عجبم که چگونه گذشت آنچه ها که ساختار اتمام پذيري در درون ذهنم نداشتند،و اينگونه مرا وقف خود کرده بودند!و حال خواستار کسر توفيقي براي آن درک محدود هستم نه از آن جهت که آن درک محدود را تا نابودي ببرم و نه اينکه بخواهم به گسترش آن تن در دهم که حتي جايي براي بسط آن نيز نمانده!سنت شکنی نخواهم کرد که ميخواهم درکي روشن و همسان با تو،از تو داشته باشم.درکي تازه تر... که چه دليلي بالاتر ار اين،که نگرش محدود من از تو کور کرد آنچه را که بهتر ميتوانست باشد که ديگر نبينم آنچه بر من گذشته ها ساختند که نه طاقتي بر آن هست و نه لذتي در سازش با آن!کفر است اگر تو را مقصر و شريک در آن نگرش تاريک ببينم...مقصر خود من هستم...نوستالژی شخصی...پرستيدمت تنها از روي سنت تکراري پوچ گرايانه،بدون هيچ افزون و تشديدي بر اين همت که بسازم سنتي ديگر نه در باب کلي تنها براي خودم!تا شايد شناختم از تو کاملتر شود...
اصلا" چه ذوق و سودي بر اصرار اين مهم که اين کارها براي چه...نه اينست که همگان ساختند و حال فکرشان سوق به هدفهاي ديگري است و من تنها در اين محيط از سخن خود را محصور کرده ام... که اين تفکر غلط،مهمترين نوستالژي شخصي زندگيم است...به نوعی دلتنگی آنچه که باید باشد و نیست ،که قطعا" روزي خود را از آن رها خواهم کرد.من،همگان نيستم و براي خود بالقوه و دلسوز خواهم بود!و پيش مي روم تا سلب تکرار،و پوچ ستيزي اين تفکر کهنه...
-- کار برقرار و روز آشکار و افکار در تکرار آن پندار که زيباست ديدار به دادار اما چه رو براي انکار که نيست او را سزاوار...
جور ديگر تو را بايد شناخت و پرستيد و از آن کهنه گرايي ها گريخت آنطور که ايدآل توست که قائميت بالذاتي و ذات من از توست...و من تنها از تو خدا بودن را دانستم که خدا،خداست و ديگر هيچ!و اين ساده نگري حق تو نبود.اين مسئله مدتهاست مرا مشغول کرده است...

نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

 برداشت از متون با قيد منبع بلامانع است