
21 Aug 2006,3:14 PM
ای محمد،عید برانگیختگی ات به رسالت الهی مبارک باد
برخیز...

و محمد(ص) آن آفتاب وحی الهی از غار حرا پایین آمد و کوه نور به کوهی از نور تبدیل شد...زمین به آن عظمت زیر پاه های استوار او توان صبر نداشت و لرزید...بت ها همه به ذراتی پست و ناچیز استحاله یافتند...و نور،نور محمد بود...تکبیر توحیدی او جهان و جهانیان را به رعشه در آورد و رخسار زیبایش ماه و حورشید را شرمگین ساخت...سراسر وجود او الهی بود و در رگهایش همه آیات الهی جریان داشت...ای محمد...بتاب،بر ما بتاب،بر ما بی گناهان بتاب که تاب عذاب و غضب خدا در وجود ما نیست.. تو خود از مایی مارا رها نکن...
عید برانگیختگی ات به رسالت الهی مبارک باد.
17 Aug 2006,1:33 AM
بزم صامت...
به روشنی می روم به جایی که مقصود است و خواست معبود و غم فرو می کشم از هستی خود تا بگویم که با تو شادم که تو محضر سروری.سلوک به سوی توست و پاک میکنم هرچه تیره است و خود میدانی برای توست و از آن توست فقدان دادن به عمر من اگر راه برای غیر توست و حال...لختی سکوت...کاملا" در پی تو به قرارگاه صورت نگار معبود خود شتابان سایه می گسترانم زیر لطف تو تا بگویم که خسته ام و خطا کاری صادق!
-- بسوزان هر چه سوزاند در من،مسیر گرم با تو بودن را و سرد کن آن آتش لذتی که مستان را فروخت،بی آبرو کرد آن قدح دستان و ساقی بخیل گشت از حیث آن و لذت به شک افتاد و می،بی اثر گشت در آن محفل روحانی تو. و شاد کن روی خود که من نیز تنها به آن شاد خواهم ماند. و این بزم صامتی در قلب من بود که زبان،سکوتی بس عجیب از آن ساخته بود...
12 Aug 2006,5:39 PM
دلیل وجود...
لحظه ای یاد تو کردم و یک عمر گذشت و حسرت آن لحظه بر روزگارم نشست.پیر شدم ،از عقل بریدم و دائم المست می ناب تو گشتم.گشت آن چرخ گردان زمانه نه از خواست من،خواست تو بود و حال دیگر چه بگویم از آن لحظه ی ناب که تو را داشتم و داشتنت مرحمی بود بر نداشتن های پر حسرت من...آخر چه کار دارم و چه سودی بر اصرار این تفکر که،که هستم،از چه هستم و روحم از چیست...نه اینست که دخالت در حکمتت جرمی است جبران ناپذیر...چقدر کودکانه...خود را گول می زنم و توجیح میکنم خود را به نادان ماندن!"دخالت در حکمت"... برای هر چیزی که وجودش لازم و نیاز من است،توجیهی غلط و گمراه کننده دارم و درست برای تیره کاریهایم منطقی ترین توجیه!!باید تو را شناخت و درک کرد تا رسید به سر منشا ثریای مقصود که همان است نقطه ی عطف تمام ناکام ماندگان این زمانه که نتوانستند برسند...و من میتوانم...
-- وسعتت را باید از کودکی پرسید که آنرا تا نهایت درک خود می سنجد...اگر قرار بر این بود که من نیز اثباتی ساده از تو داشته باشم و از حکمت تو آگاه،تو دیگر خدا نبودی!
7 Aug 2006,7:51 PM
اختناق...
--اختناق من تنها زائیده ی اندیشه ی محدود من بود و من بی خبر از آنچه بر من گذشت...
3 Aug 2006,7:25 PM
گذشته...
قطعا"همین است!باید فراموش کنم دیگر دیر است برای به فردا سپردن این مهم. گرچه گاهی اوقات به خود می بالم از به ذهن آوردنشان و برخی اوقات نیز آنها مرا به نهایت شرمندگی می رسانند طوریکه خود را آنقدر در آن روزها پست و خوار میبینم که از شدت غم به خود میخندم!تاوان چه چیز را باید بدهم که دیگر این روزها و این خاطرات خوب و بد را به گنگ سرایی دور و بی نشان بفرستم تا دیگر حتی روزی و لحظه ای سراغشان را از هیچ کس و هیچ چیز نخواهم.خود را اسیر فکرها و افکاری مسموم و خراب میدانم و حال که که هدف فراموش کردنشان است،امیدی خواهد بود باز هم برای خاطراتی دیگر و لحظاتی دیگر...چقدر از خود میترسم که میبینم این چنین با خاطرات بی گناهم رفتار میکنم با خاطراتی که مرا متولد کردند با خاطراتی که خود من آنها را زنده کردم،شخصیتی فعلی به من دادند که در آن روزها بالقوه ترین ایده آل های من بودند!خوشحالم...از همه چیز راضی ام و به همه چیز خوش بین و فراموش کردنشان را به قیمت از دست دادن روحم در دستور کار خود قرار نخواهم داد.همین نیز خود خاطره ای خواهد بود و من و تمام روزها و لحظات من خاطراتی هستند برای روزهای آتی من...
-- و مرگ خاطرات من،آمال خوشایند من قطعا" نخواهد بود.آنها را تنها به حال خود خواهم گذاشت و به تصویر نخواهم کشید آن روزگاران را برای نامحرمانی که تنها خوراکشان به باد دادن اسرار من خواهد بود...
1 Aug 2006,2:33 PM
ذهن سبز...
-- ذهن من تراوشی خواهد داشت که تنها یک نفر از رحمت آن تراوش باران گونه سود خواهد برد و آن خود من خواهم بود...
31 Jul 2006,2:40 AM
خلسه...
شايد نبايد برخی لحظات را براي کسي شرح داد تا اگر آن فرد روزي تجربه تو را داشت ،نگويد که "همه دارند،همه اين حس را دارند!من هم داشته ام." جمله اي که هيچ وقت نتوانستم با آن کنار بيايم. مدتي بعد از اين همه فکر...صداي گريه ي کودکي را شنيدم و به خود آمدم و نفسي عميق از نهادم برخاست...مادر کودک به خواب رفته بود.و کودک که مادر را تنها با بيداريش مي شناسد،مي ترسید... او تنها خواب را از آن خودش ميداند و نه مادرش،چرا که تا اين لحظه خواب را در چشمان مادرش نديده است!و آنطرف تر مرد جواني که سرش را به پايين انداخته و خوابيده است.-- و آن لحظه خلسه ي من بود...
29 Jul 2006,10:9 AM
زمان...
-- زمان بی گناه است در این سرنوشت خودساخته ی من؛ گناهکار اصلی خود من خواهم بود. اگر بایستد خواهد مرد و اگر زندگی کند من خواهم مرد.ولی میدانم که او هم روزی خواهد مرد و آن روز،مرگ دنیاست،روزی که برای من زیبایی هایش قطعا" بیشتر خواهد بود...
26 Jul 2006,4:28 PM
سرآمد...

اما خوب كه فكر ميكنم، همين كه به من حق حيات دادي خود لطفي ست بس بزرگ.تو مجبور به اين نيستي كه با وجود اين همه لطف ،هرچه بگويم گوش بدهي.خود را در لحظهاي تصور ميكنم كه اگر گدايي دست به سوي من دراز كند،مي توانم كمكي نكنم چون مجبور به انجامش نيستم وحتي اگر كمك كردم و او ناراضي از اين كمك شد،ميتوانم كمك خود را پس بگيرم و بگويم اين هم از سر تو زياد است.
-- به سرآمد خود مي انديشم...آري اين هم از لطف و عظمت توست كه براي من سرآمدي قرار دادي تا روزي اميدوار به رهايي از اين جهنم بهشت نما،به اصل خود باز گردم.
25 Jul 2006,12:36 PM
راه را اشاره ميكنم...
-- راه را اشاره ميكنم... اما نه براي كسي بلكه براي خودم كه اگر روزي راه را نيك ديدم، به خود ببالم كه خود راهنماي خود بوده ام و دست به سوي آن تنگ نظران دراز نكرده ام.
23 Jul 2006,12:49 PM
تنها باش و وسيـــــع
اگر بگويم خدايي هست آنجا روي يك بلندي بي حد،تو هم او را حس خواهي كرد اما اين را نخواهم گفت به تو تا خدايم كه تنها يار من است از آن من بماند!در اوج بي نشاني و ناشناسي،تنها ولي وسيــــع به زندگي پايبند خواهم ماند و آنطور خواهم بود كه آنطور ميخواهد.
و خواهم خواست از او كه از من بگيرد هر آنچه را كه او را از من ميگيرد.
ناشناسي از آن من است همين كافي كه او مرا ميشناسد...
