تبليغاتX
::Unknown Life!!

21 Aug 2006,3:14 PM

ای محمد،عید برانگیختگی ات به رسالت الهی مبارک باد

ای روح قرآن،ای رسول اُمی،ای نجات دهنده ی ما، بخوان به نام پروردگارت که تو را خلق کرد و برای هدایت جهانیان برگزید.برخیز...برخیز آیه های روشنت را بر دل تاریک تیره دلان تلاوت کن.برخیز و انسان را از مرداب خود ساخته اش نجاتی بخش که تنها تو به حق میتوانی.حق توست رسالت و بزرگی بر همه ی بشریت...برخیز که این آسمان تیره و تار،ماه رخ زیبای تو را خواستار روشنی ست.
برخیز...بعثت رسول خدا محمد(ص)بر همگان میارک باد
و محمد(ص) آن آفتاب وحی الهی از غار حرا پایین آمد و کوه نور به کوهی از نور تبدیل شد...زمین به آن عظمت زیر پاه های استوار او توان صبر نداشت و لرزید...بت ها همه به ذراتی پست و ناچیز استحاله یافتند...و نور،نور محمد بود...تکبیر توحیدی او جهان و جهانیان را به رعشه در آورد و رخسار زیبایش ماه و حورشید را شرمگین ساخت...سراسر وجود او الهی بود و در رگهایش همه آیات الهی جریان داشت...ای محمد...بتاب،بر ما بتاب،بر ما بی گناهان بتاب که تاب عذاب و غضب خدا در وجود ما نیست.. تو خود از مایی مارا رها نکن...
عید برانگیختگی ات به رسالت الهی مبارک باد.
نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

17 Aug 2006,1:33 AM

بزم صامت...

داغ را تنهادر غربت سرد و بی روح دشت کوچک و بهت زده ی اندیشه ی کور خود میبینم و می خواهم بسوزم تا بدانم قدر عافیت را!درست در اوج آشنایی گرم با تو،غربت سرد بی تو را برگزیدم!چقدر سخت میگذشت روزگار تا باز هم مرا بیشتر در لذت پست خود گم کند.زبان قاصر و راز ساتر از برای هر کس و هرچیز و نه تو. قطره ای برای پاک شدن از این هم تیرگی.درد بزرگی ست وقتی که حتی لایق این نیز نبودم که خود را از سیاهی باز برهانم!کافران،آن شور بختان از خود گریخته را نیز می آورم، با خود می آورم...آنها خطا کارند من نیز روزی آنها بودم!و حال خرابم به سوی تو که خود گواهی بر این است.پنهان برای چه...سیمای ظاهر فریب من و کارهای سرپوش گذار من،از سیمای به ظاهر قبیح آنان زشت تر است!همین بس که با من آمدند این تو را ارضا نمیکند خداوندا...رضای تو در چیست...برایت آوردم آنچه را که سالها پیش جبر به دادنش بود!قلب سیاه من...و حال در دست تو میگذارم هر چه مرا ست از آن که خود میدانی.
به روشنی می روم به جایی که مقصود است و خواست معبود  و غم فرو می کشم از هستی خود  تا بگویم که با تو شادم که تو محضر سروری.سلوک به سوی توست و پاک میکنم هرچه تیره است و خود میدانی برای توست و از آن توست فقدان دادن به عمر من اگر راه برای غیر توست و حال...لختی سکوت...کاملا" در پی تو به قرارگاه صورت نگار معبود خود شتابان سایه می گسترانم زیر لطف تو تا بگویم که خسته ام و خطا کاری صادق!
-- بسوزان هر چه سوزاند در من،مسیر گرم با تو بودن را و سرد کن آن آتش لذتی که مستان را فروخت،بی آبرو کرد آن قدح دستان و ساقی بخیل  گشت از حیث آن و لذت به شک افتاد و می،بی اثر گشت در آن محفل روحانی تو. و شاد کن روی خود که من نیز تنها به آن شاد خواهم ماند. و این بزم صامتی در قلب من بود که زبان،سکوتی بس عجیب از آن ساخته بود...
نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

12 Aug 2006,5:39 PM

دلیل وجود...

قلب را در چالش اثبات وجودت رها میکنم،و نتیجه آنکه تو هستی تنها به این دلیل که باید باشی و نیاز من تو را خواستار وجود است.قلب اینگونه می گوید...عقل را نیز سهیم میکنم،و نتیجه آنکه عقل من افلیجی بیش نخواهد بود و شکست پذیری جسور و صادق.مرا،وجود مرا و دلیل خلقتم را اثبات کردی از آن جهت که تو خود خواسته ای و خود مختاری به هر معلول و علت.دلیل وجود...

لحظه ای یاد تو کردم و یک عمر گذشت و حسرت آن لحظه بر روزگارم نشست.پیر شدم ،از عقل بریدم و دائم المست می ناب تو گشتم.گشت آن چرخ گردان زمانه نه از خواست من،خواست تو بود و حال دیگر چه بگویم از آن لحظه ی ناب که تو را داشتم و داشتنت مرحمی بود بر نداشتن های پر حسرت من...آخر چه کار دارم و چه سودی بر اصرار این تفکر که،که هستم،از چه هستم و روحم از چیست...نه اینست که دخالت در حکمتت جرمی است جبران ناپذیر...چقدر کودکانه...خود را گول می زنم و توجیح میکنم خود را به نادان ماندن!"دخالت در حکمت"... برای هر چیزی  که وجودش لازم و نیاز من است،توجیهی غلط و گمراه کننده دارم و درست برای تیره کاریهایم منطقی ترین توجیه!!باید تو را شناخت و درک کرد تا رسید به سر منشا ثریای مقصود که همان است نقطه ی عطف تمام ناکام ماندگان این زمانه که نتوانستند برسند...و من میتوانم...

-- وسعتت را باید از کودکی پرسید که آنرا تا نهایت درک خود می سنجد...اگر قرار بر این بود که من نیز اثباتی ساده از تو داشته باشم و از حکمت تو آگاه،تو دیگر خدا نبودی!

نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

7 Aug 2006,7:51 PM

اختناق...

دیگر در این مسیر سرد و بی روح زندگی چه دارم برای گفتن،برای گفتنی محکم و بی شک.برای حرفی سزاوار تمام سوالهای کرور کرور دیگران که بر سرم خروار خروار کوبیده شده.چگونه شرح کنم حال خود را برای آن کسانی که حتی روح بی خبرشان میل شرح پذیری ندارد و خود بر این باورند که تمام این دردهای در سخن گنجانده شده ی من همگی از سر بی نیازی و پر حوصلگی من است.سراسر روح من اسیر ان دردهاست،درد اختناق،خفگی و درد نیازمندی من تنها به دمی باز و آزاد.ساختار من اینگونه است...گونه ای سخت از تمام سختی های اطراف من.خدایا من چگونه ام...به که روی آورم در این جهنم سرد و بی روح که آنقدر گرفتارش شده ام که دیگر خانه ی آمال سر پوشیده ی من شده است.طوریکه به همین قناعت میکنم و تنها مامن خود را همین میدانم تا دیگر بیش از این نسوزم و بیش از این درد نکشم!دنیای من تنها محدوده ای متشکل از توده های پوچ و پوشالی ست که امیدبه همین پوچ پر سوال مرا در این حصار تنگ و کوچک زنده نگه داشته است.ناشکری نمیکنم،یا سرنوشت خواسته است که من اینگونه بازخواست تمام کرده های خود شوم و یا خود تمام این محدوده ها را برای خود وضع کرده ام که دیگر پا به هر نقطه ای میگذارم ،خود را اسیر این حصار سخت و سرد میبینم.نه حق فکر کردن،نه حق تصمیم و نه حق زندگی برای خود قائل شده ام و نه هیچ گونه ارزشی برای حیاتم.این چه مصیبتی است که گرفتار شده ام و با کمال پررویی به زندگی گنگ و بی روح خود ادامه می دهم.آیا نباید تغییری دهم...مگر راهی نباید باشد...حیات مسموم من تنها بازیچه ی معصوم تن پرستی وماده نگری من به ان بوده است.این زندگی مغموم دیگر بوی تعفن می دهد،دیگر برای ادامه ی این شروع غلط مناسب نیست.قطعا" راهی دیگر خواهد بود برای تغییر این مسیر تیره و تار به مسیری سبز و روشن.خدا خدا کردن من تنها صوتی برخاسته از لب های من بود و بس و هیچ انشعابی از قلبم نداشت.چگونه یاد او کنم با صوتی که لحظه به لحظه هر چیزی را به اثر می نگارد و خلق می کند.خود را گناهکار می دانم،حال دیگر باید پرده ها ،فاصه ها و مرزها و حجاب ها ی آلوده ی خود را نابود کنم و دیگر کسی بین من و او نباشد تا خود را باری دیگر اسیر این حصار نبینم...او برای من است و من برای او آنچه خواهم بود که او میخواهد و اورا نگه خواهم داشت که همانا او نیز همین را میخواهد.

--اختناق من تنها زائیده ی اندیشه ی محدود من بود و من بی خبر از آنچه بر من گذشت...

نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

3 Aug 2006,7:25 PM

گذشته...

خاطرات گمشده ام را فراموش خواهم کرد نه از آنکه گذشته ام را سراسر پوچ و بی محتوا بدانم،خیر!دلم اسیر روزهایی است که تنها لحظاتی را الگوی خود قرار داده ام و دیگر به جز آنها هیچ دلخوشی و مقصد نمایی ندارم که "گذشته" من نام گرفته اند.چگونه یاد کنم از آنها و نخواهم که بار دیگر زنده شان کنم...چگونه میتوانم ترکشان کنم و دیگر خود را متعلق به آنها ندانم...سخت خواهد بود تکرار آن روزها و سخت تر از آن،فراموش کردنشان به طور قطع!راهم را نیافته ام هنوز هم در پی آن کلیشه های کهنه شده هستم و دیگر به جز آن لحظات دیگر لحظاتی به نام من نیست.آنها را فراموش کنم که چه شود...که خود را فردی روشنفکر و بی خیال به دیگران معرفی کنم یا فردی بی گذشته و بی تشخص...خاطرات من لحظه به لحظه مرا با خود به روزهای خود بر میگردانند و من اینجا با حالی خوش و بس آسوده زندگی را مهد شروع آسان خود میدانم!لختی تامل لازم خواهد بود،گذشته...قطعا"همین است!باید فراموش کنم دیگر دیر است برای به فردا سپردن این مهم. گرچه گاهی اوقات به خود می بالم از به ذهن آوردنشان و برخی اوقات نیز آنها مرا به نهایت شرمندگی می رسانند طوریکه خود را آنقدر در آن روزها پست و خوار میبینم که از شدت غم به خود میخندم!تاوان چه چیز را باید بدهم که دیگر این روزها و این خاطرات خوب و بد را به گنگ سرایی دور و بی نشان بفرستم تا دیگر حتی روزی و لحظه ای سراغشان را از هیچ کس و هیچ چیز نخواهم.خود را اسیر فکرها و افکاری مسموم و خراب میدانم و حال که که هدف فراموش کردنشان است،امیدی خواهد بود باز هم برای خاطراتی دیگر و لحظاتی دیگر...چقدر از خود میترسم که میبینم این چنین با خاطرات بی گناهم رفتار میکنم با خاطراتی که مرا متولد کردند با خاطراتی که خود من آنها را زنده کردم،شخصیتی فعلی به من دادند که در آن روزها بالقوه ترین ایده آل های من بودند!خوشحالم...از همه چیز راضی ام و به همه چیز خوش بین و فراموش کردنشان را به قیمت از دست دادن روحم در دستور کار خود قرار نخواهم داد.همین نیز خود خاطره ای خواهد بود و من و تمام روزها و لحظات من خاطراتی هستند برای روزهای آتی من...

-- و مرگ خاطرات من،آمال خوشایند من قطعا" نخواهد بود.آنها را تنها به حال خود خواهم گذاشت و به تصویر نخواهم کشید آن روزگاران را برای نامحرمانی که تنها خوراکشان به باد دادن اسرار من خواهد بود...

نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

1 Aug 2006,2:33 PM

ذهن سبز...

تعیین مسیر ذهن را تنها بر عهده ی خود می گذارم قطعا" راه گشای سبز من خواهد بود در اوج لحظات بی رنگ و پوچ من،و تنها بی قراری من سمت و سوی خودم خواهد بود و نه ذهن بی گناه من.تنها دغدغه ی من این بود که چگونه تلفیق افکار سراسیمه و بی هدفم را با این ذهن عقیم باور داشته باشم! نه انتظار منطق گرایی کور و نه انتظار پوچ گرایی حاد.و تنها خواهم خواست از ذهن خاکستری ام تکرار تمام رویدادهای این زندگی را فقط برای مروری کوچک و یافتن خطاهایی و احیانا" ایدآل های من در این مدت، برای الگو گرفتنی مجدد از آن کلیشه ها.دردی ست بس بزرگ که تا به حال روی جسم خود نیز آن را نچشیده ام.چگونه خواهم گفت از این درد گنگ و خوار! "مرد را دردی اگر باشد خوش است" تمثیل این قطعا" نخواهد بود!کاش میشد لحظه ای کارم را فکرم را و تمام نیت های چکیده ی ذهنم را روی کاغذ می آوردم و آنوقت دیگر به عنوان یک مادی گرا به آن می نگریستم!آن وقت دیگر هدف،مادیات بود و نه خود را درگیر کلمه ای با مضمون "معنویت" کردن که این روزها معنا گرایی یک تشخص محسوب میشود!و چقدر بد است که خود ندانی و به تو بفهمانند تمام چیزهایی را که میتوانستی خود روزی بفهمی!روزهای من و تمام عناصر این دقایق،خالق این افکار متخاصم بودند که چگونه به ذهن من خطور کردند و بر لحظات بی گناه و معصوم من خیمه زدند تا همیشه از صفحه خاطراتم محو نشوند.از دنیا و آدمهایش ملتمسانه نمی خواهم مرا یاری دهند،از آنها میخواهم که مرا به حال خود گذارند تا خود چاره ای همسان با فکر و روحم بیابم.خود نیز قانون خود را وضع خواهم کرد ،قانونی متناسب با روحیات من،با دنیای کوچک خود ساخته ی من و با نوع نگرش من به هستی.
-- ذهن من تراوشی خواهد داشت که تنها یک نفر از رحمت آن تراوش باران گونه سود خواهد برد و آن خود من خواهم بود...
نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

31 Jul 2006,2:40 AM

خلسه...

باز هم خسته تر از هميشه رو به خانه،منتظر مترو...و سوار شدن من...فکر تمام لحظه هايي که بر من گذشت.و از طرفي فکرهايي تازه تر و شايد هم تکراري براي فرداي من؛مردي مسن در مقابلم،و خيره شدن به تمام نقشهاي برجسته اي که روي صورتش ايجاد شده بود و درک وجود و جواني و آنچه بر او گذشته تنها در يک لحظه...مادري آن طرف که تمام وقتش را با فرزند زيبايش سپري ميکرد...آنطرف تر جواني که سرش را بالا گرفته تنها به سقف چشم دوخته بود...همه آنجا بودند،همه با هزاران فکر و تشويش...اما لحظه اي بعد ديگر کسي را نديدم،کسي توجه مرا جلب نميکرد و تنها وجود من سنگيني ميکرد!انگار تمام وجودم مملو از حسي غريب بود که تا آن روز تجربه نکرده بودم.از طرفي حسي زيبا و من دلگير از آنکه هر چيزي لحظه اي تمام خواهد شد،و از طرفي ديگر خوشحال از تجربه اي تازه در زندگي ام.انگار که مترو حرکت نميکرد و مسير،ديگر آن مسير سابق نبود.نه مي توانستم به خود بيايم و نه مي توانستم به اين وضع عادت کنم.ديگر نه فکر فردا را داشتم و نه فکرهاي پوسيده ي امروز تمام شده را.چقدر سخت بود که حتي لحظه اي نتوانستم آن لحظات را توجيه کنم و درک روشني از آن احساس داشته باشم،سخت بود برايم فکر فردايي که خواهد آمد و من نمي توانستم اين لحظات را براي کسي شرح کنم...خلسه...شايد نبايد برخی لحظات را براي کسي شرح داد تا اگر آن فرد روزي تجربه تو را داشت ،نگويد که "همه دارند،همه  اين حس را دارند!من هم داشته ام." جمله اي که هيچ وقت نتوانستم با آن کنار بيايم. مدتي بعد از اين همه فکر...صداي گريه ي کودکي را شنيدم و به خود آمدم و نفسي عميق از نهادم برخاست...مادر کودک به خواب رفته بود.و کودک که مادر را تنها با بيداريش مي شناسد،مي ترسید... او تنها خواب را از آن خودش ميداند و نه مادرش،چرا که تا اين لحظه خواب را در چشمان مادرش نديده است!و آنطرف تر مرد جواني که سرش را به پايين انداخته و خوابيده است.
-- و آن لحظه خلسه ي من بود...
نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

29 Jul 2006,10:9 AM

زمان...

ساعت را نگاه ميکنم،زماني نيست که من مي خواهم!عقربه را تکان مي دهم... چقدر خودخواهم!اما...زمانه خواسته است که اينگونه باشم نه خدا را از ياد برده ام و نه بندگان کوچکش را.چه خواهد شد بر شما اگر لحظه اي زمان را از دست رفته ببينيد...بد نخواهد شد،نه آنست که لحظه اي قدر آن را بيشتر خواهيد دانست.آنقدر زمان را وقف مکاني خاص کرديد تا کليشه تر شود و خسته کننده تر از هر چيز ممکن در اين دنيا.درست مانند من؛دوگانه هاي زندگي ام فراوانند چنان که نميدانم کدام راه من است...کاش چهار راه داشتم تا اگر اشتباهي مرتکب میشدم، خود را سرزنش  نميکردم. و حالا عقربه هاي زمانم را ترد و سست ميبينم، طوری که ديگر حق ريسک تغييري ديگر را ندارم!آري بايد با همين ساخت، با همين زمان،با همین عقربه ها و با همین شروع آنچنان که با سرنوشت خود ساختم؛همين زمان را پيش ميگيرم و با آن به اوج مي روم،مانند کودکي که تازه متولد شده و از اين تغيير ناگهاني نگران و گريان،و مدتي بعد...شاد و مسرور به بازي زندگي ادامه خواهم داد...
-- زمان بی گناه است در این سرنوشت خودساخته ی من؛ گناهکار اصلی خود من خواهم بود. اگر بایستد خواهد مرد و اگر زندگی کند من خواهم مرد.ولی میدانم که او هم روزی خواهد مرد و آن روز،مرگ دنیاست،روزی که برای من زیبایی هایش قطعا" بیشتر خواهد بود...
نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

26 Jul 2006,4:28 PM

سرآمد...

تنها براي روزي پيش مي روم كه آن روز سرآمد تمام روزهاي من باشد و خود بدانم كه ديگر وجودم هيچ ضرورتي نخواهد داشت.قطعاً زيبا خواهد بود اينگونه كه من درك كردم و دور نخواهد بود از تيررس ذهنم.اما ذهن من تا حدي جلو خواهد رفت و ديگر امور را بر دوش دگر اعضا و جوارح خواهد گذاشت به طوريكه همه شريك باشند.فكر اينكه به آن روز برسم و ديگر كاري نباشد كه آن را عملي كنم، رويايي خواهد بود اما ديگر وقت آن نيست كه با فكرهايم خود را شاد ببينيم و ارضا به همان روياهاي دست نيافتني به زندگي ادامه دهم.من خواهم رفت اما با چه كوله باري...چگونه خواهم گفت من همانم كه وقتي در اين دنياي خاكي پا گذاشتم، با شيرين كاري هايم به خود مي باليدي درست مانند پدر براي فرزند خردسالش.و اينك بخواهم با وجود الطاف تو قدم در ره گمراهان گذارم.چقدر پست خواهم بود روزي كه تو را اميدوار به زيبا شدنم ببينم و باز هم ناديده بگويم هنوز براي برگشت جا دارم!! كسي هست كه به من بگويد چقدر ديگر زمانم باقيست...سرآمد...
اما خوب كه فكر ميكنم، همين كه به من حق حيات دادي خود لطفي ست بس بزرگ.تو مجبور به اين نيستي كه با وجود اين همه لطف ،هرچه بگويم گوش بدهي.خود را در لحظه‌اي تصور ميكنم كه اگر گدايي دست به سوي من دراز كند،مي توانم كمكي نكنم چون مجبور به انجامش نيستم وحتي اگر كمك كردم و او ناراضي از اين كمك شد،ميتوانم كمك خود را پس بگيرم و بگويم اين هم از سر تو زياد است.
-- به سرآمد خود مي انديشم...آري اين هم از لطف و عظمت توست كه براي من سرآمدي قرار دادي تا روزي اميدوار به رهايي از اين جهنم بهشت نما،به اصل خود باز گردم.
نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

25 Jul 2006,12:36 PM

راه را اشاره ميكنم...

چگونه خواهم بود در تنگناي انظار كساني كه مرا به ديد هر آنچه مي خواهند به تصوير مي كشند.نه خود اين را مي دانم و نه آنها مرا مي دانند و آنطور حساب باز مي كنند كه حتي با و جود سياهترين كارنامه‌ي زندگيم،در روز حساب شايسته‌ي من نخواهد بود اين همه ظلم نگاه.اي مردم كه مرا با ناز نگاهتان پرورانديد و آنگاه كه بزرگتر شدم اين پرورده‌ي آشنا را به هزاران طعن و لعن و كسر شأن آراسته كرديد.مگر نه اين بود كه نگاه هايتان طعم و بوي بي محلي ميداد!؟ من همان بي محلي را خواهانم نه كم و نه بيشتر!راضي به همان خواهم ماند.روزگاري خواهد آمد كه همان نيز غنيمت شمريد كه همان بس كساني ديگر با شما كنند.
-- راه را اشاره ميكنم... اما نه براي كسي بلكه براي خودم كه اگر روزي راه را نيك ديدم، به خود ببالم كه خود راهنماي خود بوده‌ ام و دست به سوي آن تنگ نظران دراز نكرده ام.
نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

23 Jul 2006,12:49 PM

تنها باش و وسيـــــع

شروعي روشن و تنها تفكر به اين مهم، اين روزها همه وجودم را در بند خود كرده است.چقدر نا توان جلوه ميكنم اگر برايت بگويم: تنها نقطه‌ي اوج زندگي‌ام شروع يك سقوطي آشفته و ناگهاني بود و من اين سقوط پنهان را به هزارها هزار پرواز پوچ و بي هدف و اشكار ترجيح ميدهم.
اگر بگويم خدايي هست آنجا روي يك بلندي بي حد،تو هم او را حس خواهي كرد اما اين را نخواهم گفت به تو تا خدايم كه تنها يار من است از آن من بماند!در اوج بي نشاني و ناشناسي،تنها ولي وسيــــع  به زندگي پايبند خواهم ماند و آنطور خواهم بود كه آنطور ميخواهد. و خواهم
خواست از او كه از من بگيرد هر آنچه را كه او را از من ميگيرد.
ناشناسي از آن من است همين كافي كه او مرا ميشناسد...
نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

 برداشت از متون با قيد منبع بلامانع است