تبليغاتX
::Unknown Life!!

9 Aug 2009,2:19 AM

پاك بمان...

صادق است که میگفتند زمانی حال خوش داشت دل که با تو می بود ای تک حوری دلربای آشنای عاشق و غریبه به غیر...محفل از آن تو داشت روزی و مرد کلبه به دامان تو شد راهی
دوردستی های زمان که هر آنچه خوبی بود از آن دوری بود!
نیک به آن دوران بیاندیش ای حوری امروز!
به چه روی نگاه داشتی حرمت آن راه و طریق نیاکان آریائی ات را که هرچه داری در این زمان نه پندار که ارث است و برگرفته از آن روح قدیس...
حرمتت بالاست ای لیلای قبیله های پر آبروی...سر به فوق فرا نمی بردی مگر به شکرانه ی ارباب نیک نیتت...که تو را خواستار پاکی است و هرگز روا نمی دارد تو را به آنچه میداند بد است...
تو را پوشیده می خواهد، تو را فرشته میخواند...اگر به تاراج دادن جسم و عرضه کردن روحت به دیدار و کردار بی غیرتان و نامردان زمان طریقت توست، خود را از آن خدایت مبین که هرگز این ناسپاسی ات را
فراموش نخواهد کرد چونان پدری دلسوز که نمیخواهد ناموس اش را فرزندش را پاره ی تنش را به سخره گیرند و بازیچه ی چشمان هیز فرومایگانی شود که بویی از مردانگش نبرده اند...
اگر حسی که درون ذهنت پروراندی و آزادی نامیدی اش،تنها هدف توست، خود را ایرانی مخوان که دختر ایرانی بودن همانا ایده الی است که فاطمه بودن می نامندش...
-- یادت باشد که عیان خواهد شد رسوایی آن کوردلانی که زیبایی تو را تنها در جسم لطیف و پاکت جستجو میکنند و نه ارزش و مقامت که نزد خدا فاطمه ای دیگر میتوانی باشی...

نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

5 Mar 2009,8:59 PM

مسكوت...

تو را در وادی این سرآمد حضور تلخ جستجو کردم و تو تنها نشسته به نظاره، شادمان به سویت که مرا می نگری اما از تو گذشتم... باز به آن نقطه نگریستنت مرا به اوج نفرت از خود کشـــــاند. لحظه ای تامل در مسير نگاهت... مرا سوق می دهد بسوی قاب عکسی از تصویر خويش! آنقدر مسرورم در کنارت که هر وقت چهره ام را می دیدی، به ناگاه خنده ای آکنده از عشق روی لبانت نقش می بست و من راضی از این وضع.طبیعتت درك نكردني نيست،من درك نكردم...كه تو خود ميداني وجود دركي در ميان ذهنم كه هستي، سخت دشوار است! ديگر چه ميتوانم بگويم از لحظاتي كه حضورت يكه تاز فضاي اين ذهن پردرد است كه باوري ست سخت برايم كه تمييز دهم آن لحظه را با روياهايم... تو خواستار سکوت منی!

...مسكوت


شايد سنگ باشد آن تصور تشبيه تو، از دل پر درد من...اما بدان كه اگر به وقت ديدنت، سر فرود مي آورم، ميخواهم كه سنگ فرشهاي خيابان زير پايم شاهدم باشند، شاهد متانت چشمانم...نه نفرتي كه برداشت شده از ذهن ساده ي توست!
آري...همين سادگي ات است كه روزها و شبها دلم را با افكار تو مي رقصاند!
فكري شايد آشفته، شايد بيهوده...
آنقدر می خندیدم و شاد بودم که نمی توانستی خطوط لطیف عشق را در چهره ام بيابي و نگاهت به خنده هایم معطوف بود. اما حالا تصوير من با چهر ه ای مسکوت در اختیار توست ، تو را تنها میگذارم تا خلوتت را ناخواسته آشوب نسازم...
-- چه شاد كند ترا و چه غمگين، باز هم مي مانم...در آن خيابان! در آن انتظار... در انتظار نديدنت به وقت از دور ديدن تو و به وقت گذشتني سرد از كنار آنچه مي توانست روزي به من تعلق داشته باشد...

نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

18 Feb 2009,0:25 AM

شروعي دوباره براي بودن... براي ماندن

سلام!

مي دانم كه مدتي از نبودم ميگذرد!از تمام روزهايي كه ننوشتم دلگيرم...

گرچه ميدانم خيلي ها رفتند و ديگر ننوشتند و من نيز چه نزديك به سرنوشت آنان!اگر بگويم دغدغه ي كاري و زندگي فردي ام تنها سبب بودند، بي انصافي است!

اما آمدم.تا ناشناسي فراموش نشود هرگز! لا اقل براي كساني كه تا به لبه ي رسيدن به آن رفتند و ماندن و كساني هم بازگشتند اما من آمدم تا به آنهايي كه هنوز هم در آنجا هستند بگويم كه هستم.

خدواند ياري كند، مي نويسم...

نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

4 Jul 2008,10:51 AM

به یــــاد آینده...

بعد از گذشت روز، به شب می رسم!حال به وقت خواب و آرام گرفتن در آغوش تکه پاره ای از زمین که تغییراتی در آن پدیدار گشته و نه آن زمین چند سال پیش!!به فکری عمیق فرو می روم...نه مرور چیزی که بر من روز آن شب گذشت،شاید سیری در لحظه هایی که پدید آمدنشان غیر منطقی نباشد اما منطقی هم نیستند.

به فکر می روم... به یـــاد آینده!

به سفری کوتاه در میان اتاقک های ذهنم...شاید شب گذشته اتاقکی را نگشته باشم!همه ی اتاقک ها شبیه به یکدیگرند و من نمی خواهم ریسک کنم!اما مجبورم چون چاره ای به جز به فکر فرو برن خویش ندارم!حال چه خوب باشد سرانجامش و چه بد.هر دو به نوعی لذت بخش اند!نه..! اینگونه نمی شود فکر کرد،دستگاه پخش خود را می آورم و گوشی هایش را در گوش می گذارم و یک آهنگ بدون خواننده...صدایش را کم میکنم.خب فکر میکنم دیگر همه چیز هست و تنها لازم است که فکر کنم! اما...اما نه..یک چیز دیگر مانده است...آری،پتو را روی خود نکشیده ام!!یک پتوی نازک و نرم.آرام آرام چشمانم را می بندم و به این می اندیشم که به چه فکر کنم!آری درست است،یافتم!به قرار فردا صبح فکر میکنم،آری آری همین خوب است.خب..شروع میکنم...قراری که..صبر کن! خدای من! ساعت ۳:۳۰ صبح است و من ساعت ۷ صبح قرار دارم!خب فکر مینم بخوابم خیلی بهتر است.اصلا" یک کار دیگر میکنم،فردا شب همین اتاقک را علامت میزنم!آری، این فکر را برای فردا شب میگذارم!

به یاد گذشته...

-- این است که خود را در می یابیم زمانی که به گمان خویش به پایان می رسیم! آنوقت است که گذشته شیرین تر برایمان جلوه خواهد کرد حتی اگر پر از درد باشد...این بزرگترین مصیبت خواهد بود!

نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

16 Feb 2008,0:33 AM

استحـــــاله...

اینک که در سکوت به سر میبرم، لازم به سایش سوزناک سرد شمار شمـــار شیوایی شمع شعری شهاب گونه به تمثیل تکرار تراوشهـــای تمامی افکار و اعمال و الفاظ بر بیکــرانه ی باورهای دامن دار شده در دیوان زرگون زر زائیده ی زلال ظاهرا" طـاهر مانده ی مدهوش ذهــن من نخواهد بود،که صوتی بیــــــافریند وابسته و مدیون به گوشهایمان که نباشند صوت هیچ است و نه از جنس خیال. هجو نیست،وجه است از زاویه ی دیگری از سخن، شاید کاملا" متضاد با آنچه سالهــــا جبر به پذیرفتنش به عنوان باوری عظیم در ذهن خویش کودکــــانه بازی میکرد...ساختار،همین است که بماند همان گونه که بود! درگیر ساختار نخواهم شد تا پیوستـــــه به رشد خویش از جنس سپید براه آید،چرا که می دانم ساختار نه از آن پندار که آشکارا به حیات است که به آن پندار خاموشی سکوتی در بر دارد که سراسر بهجت است از برای خویـش و نه سودی به نزد غیر...حال حـــــق سخن ادا نخواهد شد اگر اینگونه برانیم از آن که ساختــــار مورد تخاصم است و بس!شاید به بـــــاورهای غلط ارزش دادن است که عذابی سخت به وجدان خویش عطا کرده و اینگونه چرخش قلم به رقصی واداشته در دستان من که گویی هرگز قلمی نبوده ونیست!استحـــــاله
خداونــدا،به شوق لذتی گنگ بی گدار به آب زدم!به سوی سوسویی از تاریکی... که سخت است گم کردنش در آن موج نـــور.. و چه دردی است که پلک میزنم و بارها و بارهـــا خود را فریب آن میدهم که خوابم ولی خیر... به مانند خواب بعد از قصه، چه سخت است که خود را به خواب زنم و چشم بر حال وقت بپوشانم و دیگر از خود هیچ مپرسم که لحظه ی شروع کدامین حادثه است و قصه چه شد!
-- استحــاله، نیک نیست! اما شاید آن باورهای غلط به تلنگری از جنس خویش نیاز داشته باشند تا به تخاصمی عظیـم برخیزند و به نوعی دچار استدارج گشته و به خود آینــــد و یا بارها مضروب پستی گردند تا شاید از آن میـان باوری کوچک اما درست خلق شود! و آن استحاله است.این قراردادیست ریاضی وار...
نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

20 Jan 2008,11:25 PM

محــــــرم...

کوچیک بودم که مادرم حرزتو گردنم میکرد
وقت محرم که می شد،پیرهن سیاه تنم میکرد...
یاحســــین
 
نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

21 Nov 2007,10:54 PM

ای رفیق...

سالها بود که بی خبر از تو بودم...در سرزنش از خویش می زیستم و در داغی خاطره های آتش بازی کودکانه مان شب به شب می سوختم.چه لحظه هایی بر یاد تو گذشت...
در عجبم که در فراقت هرگز دستم به قلم نرفت و چیزی از دلتنگی هایم بوسه ی قلم بر کاغذ را فراهم نساخت!سزاوارم نبود این بی خبری و دوری از تو ای یار و یاور همیشگی کودکی ام
10 سال تو را ندیدم...در افکارم چهره ی نمکین تو آنچنان سوز را در قلبم فزونی میداد که دیگر فراموش میکردم آن چهره ی شیرین کودکی ات را به وقت لبخند هایت!
نمیدانم که دیگر چه بگویم از دل خویش که اینگونه بر می آید از آن...
خداوند را شکر میکنم و این امید را در دلم می پرورانم تا بمانم نه فقط برای ماندن بلکه برای رفاقتمان...
جواد،دیدنت بزرگترین اتفاق زندگی ام تا به الان بود.
نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

22 Oct 2007,10:26 PM

تشویشگر ذهنم...

شکوه گر از کارزار ستم اندود شده در اين بي تقصيري خود و زمانم!و غرور که رها کرد مرا در آنچه خود کردم و از کرده شاد،و مسموم به باده اي که از تو به من نساخت...حال خراب است و نه مست از باده ي پر منت تو...اين شنيدن از من تو بگير تا روزي مرا مست و مسرور به خيال کودکانه ات نبيني!
-- خوش به آن خيال مباش که روزي تو را ساقي بخوانم و محفل کوچکم را تنها گردون به خدمتت واگذارم!
خدا با من است...خرده روزي است که او شيخ محفل است و من او را نگه خواهم داشت.
نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

22 Sep 2007,11:54 PM

نادم به نداي ناسزاي نفس...

نميشوم از شدن هاي آنچه تو ميخواهي!ستودگي ات حماقت است،اي احمق خورد خرد!سادگي كارهايت نشان بي ثباتي توست.پايت را بيشتر از گليم خانه ي بي ميهمانت دراز نكن.لازم به درك والايي براي تو نيست.پستي! و هستي از آنچه كه ديگر روزي نيستي...نيستي ات باد اي عشق ستيز بي كس،اي به يغما برده ي قلب امثال من!يادم آيد كه حضورت در كنارم تلخي ميكرد كه به مزاجم حلاوت خاصي ميداد!چند روزي بيش نيست كه تلخي اش را حس ميكنم!حال كه من آمده ام روي زمين،حال كه پدرانم مرا از آن بهشت جاويد به زمين خشك و بي رگ آوردند،اين حق من است كه بار ديگر به جاي اصلي خويش برگردم...مرا به حال خود بگذار...
اين است شروع تلخ اين نامه چه بسا از ابتداي آن نيست:
با تو چه بسيار صحبتها داشتم!چه بسيار گوش به حرفهايت،كارگر به كارهايت...به نوعي در دام سياه تو گرفتار شدم و ناخواسته به ستايش تو برخاستم!واي بر من...چگونه خامت شدم...اين حرف من است،اگر تمام اين ساليان عمرم به جاي هم صحبت شدن با تو،با خدايم به صحبت مي نشستم حالم چه بسيار توفيق داشت و نادم به نداي نفس خويش نبودم...
نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

20 Aug 2007,12:18 PM

هم قبيله ...

دردم از آفتاب گنگ سرد مزاج تابنده بر خشكي زمين دل خويش نخواهد بود.ساده زيستن در اين آب و خاك فرومايگي برايم نياورد،همراه شدنم با يار به ظاهر ياور،دليل مناسبي براي مغرور شدنم در بين اين همه مردمان ساده و از جنس خويش نخواهد بود!هم قبیله
ساليان درازيست كه در بند خويش نميخواهم بمانم و نسازم جانوري آدم نما از خويش و خود را رها كنم،كه اين قطعا" بهترين مسير من خواهد بود!چشمه ي هميشه زلال و سرد كنار جوي فراموش شده ي تنگه ي كوچك گوشه ي باغ غريبه،كم از سايبان سرد يار آشنا و همراهم،نداشت!!
شايد من مسير را دور رفته ام!
به سراپرده ي راز نمي روم،اين رسم راز نگاهداري يك مرد نخواهد بود!خود را بي گناه نميبينم،اما مي بخشم خويشتن را تا باز رهم از بند تاريكي نيمه ي كج ذهن خويش،تا ديگر راهي بسوي منزلگه تار اندود يار نداشته باشم!اين خوب خواهد بود!
اي هم قبيله ي فراموش شده ي من،ياد گنگت گرامي!اگر بعد از آن روزگاران،الان تو را مينويسم،بدان كه گذشته را گذشته ام و جوهر قلم اين متن،تنها زاييده ي كورسويي بود كه شبانگاه به ذهنم درخشيد و حال ديگر خاموش است...
-- قلم را كنار ميگذارم،حرفها زياد است... به درد انگشتان خويش مي انديشم!
نوشته شده توسط Unknown موضوع:General
• لينک مطلب   • 

 برداشت از متون با قيد منبع بلامانع است