
4 Jul 2008,10:51 AM
به یــــاد آینده...
به فکر می روم... به یـــاد آینده!
به سفری کوتاه در میان اتاقک های ذهنم...شاید شب گذشته اتاقکی را نگشته باشم!همه ی اتاقک ها شبیه به یکدیگرند و من نمی خواهم ریسک کنم!اما مجبورم چون چاره ای به جز به فکر فرو برن خویش ندارم!حال چه خوب باشد سرانجامش و چه بد.هر دو به نوعی لذت بخش اند!نه..! اینگونه نمی شود فکر کرد،دستگاه پخش خود را می آورم و گوشی هایش را در گوش می گذارم و یک آهنگ بدون خواننده...صدایش را کم میکنم.خب فکر میکنم دیگر همه چیز هست و تنها لازم است که فکر کنم! اما...اما نه..یک چیز دیگر مانده است...آری،پتو را روی خود نکشیده ام!!یک پتوی نازک و نرم.آرام آرام چشمانم را می بندم و به این می اندیشم که به چه فکر کنم!آری درست است،یافتم!به قرار فردا صبح فکر میکنم،آری آری همین خوب است.خب..شروع میکنم...قراری که..صبر کن! خدای من! ساعت ۳:۳۰ صبح است و من ساعت ۷ صبح قرار دارم!خب فکر مینم بخوابم خیلی بهتر است.اصلا" یک کار دیگر میکنم،فردا شب همین اتاقک را علامت میزنم!آری، این فکر را برای فردا شب میگذارم!
به یاد گذشته...
-- این است که خود را در می یابیم زمانی که به گمان خویش به پایان می رسیم! آنوقت است که گذشته شیرین تر برایمان جلوه خواهد کرد حتی اگر پر از درد باشد...این بزرگترین مصیبت خواهد بود!
16 Feb 2008,0:33 AM
استحـــــاله...

خداونــدا،به شوق لذتی گنگ بی گدار به آب زدم!به سوی سوسویی از تاریکی... که سخت است گم کردنش در آن موج نـــور.. و چه دردی است که پلک میزنم و بارها و بارهـــا خود را فریب آن میدهم که خوابم ولی خیر... به مانند خواب بعد از قصه، چه سخت است که خود را به خواب زنم و چشم بر حال وقت بپوشانم و دیگر از خود هیچ مپرسم که لحظه ی شروع کدامین حادثه است و قصه چه شد!
-- استحــاله، نیک نیست! اما شاید آن باورهای غلط به تلنگری از جنس خویش نیاز داشته باشند تا به تخاصمی عظیـم برخیزند و به نوعی دچار استدارج گشته و به خود آینــــد و یا بارها مضروب پستی گردند تا شاید از آن میـان باوری کوچک اما درست خلق شود! و آن استحاله است.این قراردادیست ریاضی وار...
20 Jan 2008,11:25 PM
محــــــرم...
وقت محرم که می شد،پیرهن سیاه تنم میکرد...
یاحســــین
21 Nov 2007,10:54 PM
ای رفیق...
در عجبم که در فراقت هرگز دستم به قلم نرفت و چیزی از دلتنگی هایم بوسه ی قلم بر کاغذ را فراهم نساخت!سزاوارم نبود این بی خبری و دوری از تو ای یار و یاور همیشگی کودکی ام
10 سال تو را ندیدم...در افکارم چهره ی نمکین تو آنچنان سوز را در قلبم فزونی میداد که دیگر فراموش میکردم آن چهره ی شیرین کودکی ات را به وقت لبخند هایت!
نمیدانم که دیگر چه بگویم از دل خویش که اینگونه بر می آید از آن...
خداوند را شکر میکنم و این امید را در دلم می پرورانم تا بمانم نه فقط برای ماندن بلکه برای رفاقتمان...
جواد،دیدنت بزرگترین اتفاق زندگی ام تا به الان بود.
22 Oct 2007,10:26 PM
تشویشگر ذهنم...
-- خوش به آن خيال مباش که روزي تو را ساقي بخوانم و محفل کوچکم را تنها گردون به خدمتت واگذارم!
خدا با من است...خرده روزي است که او شيخ محفل است و من او را نگه خواهم داشت.
22 Sep 2007,11:54 PM
نادم به نداي ناسزاي نفس...
اين است شروع تلخ اين نامه چه بسا از ابتداي آن نيست:
با تو چه بسيار صحبتها داشتم!چه بسيار گوش به حرفهايت،كارگر به كارهايت...به نوعي در دام سياه تو گرفتار شدم و ناخواسته به ستايش تو برخاستم!واي بر من...چگونه خامت شدم...اين حرف من است،اگر تمام اين ساليان عمرم به جاي هم صحبت شدن با تو،با خدايم به صحبت مي نشستم حالم چه بسيار توفيق داشت و نادم به نداي نفس خويش نبودم...
20 Aug 2007,12:18 PM
هم قبيله ...

ساليان درازيست كه در بند خويش نميخواهم بمانم و نسازم جانوري آدم نما از خويش و خود را رها كنم،كه اين قطعا" بهترين مسير من خواهد بود!چشمه ي هميشه زلال و سرد كنار جوي فراموش شده ي تنگه ي كوچك گوشه ي باغ غريبه،كم از سايبان سرد يار آشنا و همراهم،نداشت!!
شايد من مسير را دور رفته ام!
به سراپرده ي راز نمي روم،اين رسم راز نگاهداري يك مرد نخواهد بود!خود را بي گناه نميبينم،اما مي بخشم خويشتن را تا باز رهم از بند تاريكي نيمه ي كج ذهن خويش،تا ديگر راهي بسوي منزلگه تار اندود يار نداشته باشم!اين خوب خواهد بود!
اي هم قبيله ي فراموش شده ي من،ياد گنگت گرامي!اگر بعد از آن روزگاران،الان تو را مينويسم،بدان كه گذشته را گذشته ام و جوهر قلم اين متن،تنها زاييده ي كورسويي بود كه شبانگاه به ذهنم درخشيد و حال ديگر خاموش است...
-- قلم را كنار ميگذارم،حرفها زياد است... به درد انگشتان خويش مي انديشم!
22 Jul 2007,5:3 PM
یکسالگی وبلاگ!
10 Jun 2007,11:52 PM
امید...
24 May 2007,1:26 PM
تشویش...

نمیدانم چه میخواهم بگویم!به ته خط شاید رسیده باشم،اما به تردید نه!تردید،مغذی تشویش و سم یقین است.خراب و گیج و گمراه به تاوان راهیابی های غلط!آسان نیافته ام تو را که این چنین ببازم خود را!شاید بتوانم به خود بار دیگر فرصتی دهم،دنیا هنوز زنده است و منتظر به سخره گرفتنش توسط من!
تا تسخیر او،راهی به سوی تکریم آخرتم گردد.
-- اگر این دنیا راهی برای ستایش توست،آنرا فدایت خواهم ساخت.و اگر راهی برای غیر توست،آنرا می فروشم.شاید فروشش،انعامی داشته باشد که توشه ی سفرم فراهم کند و من را خواسته مسافر مسیر منزلم کند.